یاحق
ازخواب که بیدارشدم، چشم هایم سوخت وحس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.با اکراه به اتاق بچه ها رفتم.میثم سرجایش نبود.باخودم فکرکردم بازهم شب را خانه نیامده است.باناراحتی به آشپزخانه رفتم آنجابود.صبحانه را آماده کرده بود. باتعجب پرسیدم:«میثم.....اینجایی؟«.نگاهی به من انداخت و گفت:« سلام مامان» لبخندی زد و ادامه داد:«می رم محسن رو بیدار کنم.»با نگاهم بدرقه اش کردم.هیچ گاه این قدر مهربان ندیده بودمش.ازبچگی یک دنده بود. همیشه باید چندتا فحش و نیشگون نثارش می کردم تا حرفم را گوش کند.وقتی هم که بزرگ شد دیگر فحش و نیشگون حریفش نبود،حرف وکارخودش بود.ولی امروز جور دیگری شده بود.صبحانه آماده کرده بود و محسن را از خواب بیدار کرده بود. محسنی که هر چند با هم برادر بودند و در یک کارگاه کار می کردند،ولی مثل سگ وگربه به هم می پریدند.
به آشپزخانه که آمدند، نگاه سوخته ی محسن سوزان بود وچشمان سوزان میثم سوخته .نگاه محسن برایم آشنا بود و چشمان میثم را دود گرفته بود.
صبحانه را که خوردیم،جلدی پرید و سفره را جمع کرد و آماده ی رفتن شد. کفش هایش را که می پوشید گفت:«مامان بره شب چیزی نمی خوای؟»گفتم :«به بابات می گم بخره ...فقط زود بیاید.»
جوابی نداد. نگاهم کرد. چشم هایم سوخت و حس کردم انگشتانم به هم چسبیده است. نگاهش را سوزاند و به سمت در خیز برداشت. ولی در قفل بود و باز هم کیلدش را گم کرده بود. آرام ایستاد تا محسن بیاید و بروند.حوصله ام سر رفت.رهایش کردم، و به اتاق رفتم که بخوابم. صدایش را بلند کرد. خداحافظی کرد و سریع رفت.آن قدر سریع ،که نتوانستم جوابش را بدهم. در که بسته شد،چشم ها یم سوخت وحس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.
عصر بود. دل تنگ بودم و چشم انتظار ،که تلفن صدایش لرزید محسن بود. آهسته گفت:«میثم....»،دلم آتش گرفت. فریاد زدم:«میثم چی.....؟»،جواب داد:«کارگاه سوخت، میثم هم....».گوشی از دستم رها شد.
چشم هایم سوخت و حس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.
یادت بخیر پسر عمه
خدا بیامرزدت...