تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
قصّه ی نخستین عشق

یا حق

 

...دیر زمانی بود که مهمان ها رفته بودند.نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت.صاحب خانه در جای خود آرام گرفت و گفت:«ما قرار گذاشتیم که هر یک از ما باید داستان نخستین عشق خود را حکایت کند...»

دوست ما مردی چهل ساله با موی خرمایی که روی شقیقه اش به سفیدی می زد،پس از کمی سکوت و فکر جواب داد:«راستی هم که داستان نخستین عشق من از داستان های ساده و عادّی نیست.»

سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی فرو داد و زیر چشمی،همه را که به او چشم دوخته بودند،برانداز کرد و سرش را بالا آورد و نفسش را آزاد کرد و صدایش را لرزاند:«بیست و پنج سال پیش بود.چند روز بیش تر نبود که به خانه ی جدیدمان آمده بودیم.و من هر شب با صدای جیغ دختر بچّه ی همسایه از خواب می پریدم و به صدای لالایی خواندن مادرش،که دختر بچّه را خواب می کرد،گوش می دادم.

شب های اوّل کلافه می شدم و به دختر بچّه حسابی بد و بیراه می گفتم.بعد از چند شب از صدای دل نشین لالایی خواندن مادرش،آرام می شدم و لذّت می بردم و همراه دختر بچّه به خواب می رفتم.آن قدر به صدای جیغ و لالایی عادت کرده بودم که شب های سرد پاییزی هم در حیاط می خوابیدم تا صداها را بهتر بشنوم.

چند هفته ای به همین منوال سپری شد.تا شبی صدای جیغ بچّه را نشنیدم.با این که دلم می خواست صدای دل نشین لالایی،مرا هم خواب کند،ولی خوش حال بودم که امشب،مادرش می تواند راحت بخوابد.»

مرد،خودش را روی مبل جا به جا کرد.دگمه ی بالایی پیراهن خود را باز کرد.دستش را روی پیشانی عرق کرده اش کشید و روی دسته ی مبل فشار داد و ادامه داد:«بی تابی ام از فردای آن شب شروع شد.صدای دختر بچّه و مادرش را باز هم نشنیدم.تا صبح بیدار ماندم تا شاید صدای جیغ دختر بچّه را بشنوم که مادرش را مجبور به لالایی گفتن می کند...

صبح،بی تابی بر من غلبه کرد و من را جلوی در خانه ی همسایه کشاند.زنگ خانه را زدم.ولی صدایی از داخل خانه نشنیدم.کلون در را کوبیدم.کسی جواب نداد.با خودم حتم کردم که به مسافرت رفته اند.

به خانه برگشتم و کیفم را برداشتم و به مدرسه رفتم.چند روزی گذشت.کلافه شده بودم و هر شب منتظر شنیدن صدای جیغ دختر بچّه و لالایی مادرش تا صبح بیدار می ماندم.روزی هنگام بازگشت از مدرسه،صحنه ی تصادفی را در خیابان دیدم.زنی وسط خیابان افتاده بود.لباسش پاره و پایش از زیر شکم قطع شده بود. و سکّه های کفّاره و خون،خیابان را پوشانده بودند.دختر بچّه ای در کنار جنازه ی زن ایستاده بود و بی هیچ اشک ریختن و وحشتی،فقط تماشا می کرد.

آن روز تا شب،حالم خراب بود و تب کرده بودم و هذیان می گفتم و نا خود آگاه اشک می ریختم و می لرزیدم.تا این که نیمه شب،بعد از گذراندن روزی وحشت آلود،با صدای جیغ دختربچّه از خواب پریدم.وحشت و درد را فراموش کرده بودم و منتظر شنیدن صدای دل نشین لالایی مادرش بودم.صدای جیغ دختر بچّه تا صبح ادامه یافت و خبری از لالایی مادرش نشد.

صبح،بی تابی بر من غلبه کرد و من را جلوی در خانه ی همسایه کشاند.کلون در را محکم کوبیدم.جوابی از خانه نیامد.چند باره و چند باره کلون در را کوبیدم.زن میان سالی سرش را از پنجره ی خانه ی کناری بیرون آورد و غرولند کنان گفت:«در نزن.سال هاست که این خانه خالی است.»

با نگاه بهت زده و بی تفاوتی به زن خیره شدم.زن،سری تکان داد و پنجره را بست.به خانه برگشتم و تا شب منتظر ماندم و تا صبح به صدای جیغ دختر بچّه گوش دادم...»

مرد،قطره ی اشک را از گوشه ی چشمش پاک کرد و چشم های خیره و مبهوت میزبان و مهمان ها را از نظر گذراند.

نا گهان از خیابان،صدای جیغ ترمز ماشینی،با صدای جیغ دختر بچّه ای قطع شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386   توسط امیرعلی بارش   |