تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
خدایا...دلم گرفته است!

یاحق

 

دلم گرفته است؛از چیزی که می دانم که نمی دانم چیست!

دل بی قرارم گرفته است و در بی قراری اش،خیال می سازد و می سوزد.می سوزد و چشم هایم را به ترحم وامی دارد تا بگریم؛بگریم تا اشک چشم،آتش بی قراری اش را سرد کند.

آه که این زمین چه قدر برایم تنگ می شود.برایم تنگ می شود وقتی که می دانم صاحب عشق کیست و یارای عشق ورزیدن به او را ندارم و در زمینش هم کسی یارای عشق ورزیدن مرا ندارد! و آن قدر دلم تنگ است که گریه هم یارای شستن غبار تنهایی را از این دل ندارد.

خدایا...وقتی چیزی را می خواهم از تو بخواهم،خواسته ام را فراموش می کنم و در حضور تو خاموش می شوم.ساکت می شوم و نمی دانم چه بخواهم؟!

خدایا...رهایم کن.رهایم کن از این زندان نادانی و نایابی،تا آزاد شوم،تا آرام شوم،تا نفس بکشم،که نفس کشیدن هم برایم مرگ آور شده است.

خدایا در این پهنه ی آفرینشت به کدامین قبله عشق ورزم که سوی تو باشد؟!

خدایا...رهایم کن.

خدایا...

2 نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386   توسط امیرعلی بارش   |