یاحق
عصر جمعه بود.دل تنگ بودم و چشم انتظار.به گوشه ی حیاط رفتم و نگاهم را روی باغچه لیس زدم و گل های پژمرده اش را مسخره کردم.زبان نگاهم به درخت خرمالوی باغچه گیر کرد،و شاخه هایش مرا با خود برد.شاخه ها انحنای جالبی داشت،شبیه نیمه ی یک قلب بود.سرم را روی زانوهایم گذاشتم و به درخت زل زدم.پلک های سنگینم را روی هم گذاشتم،ولی هنوز درخت پیر نیم قلبی باغچه را می دیدم.ناگهان درخت خرمالوی پیر نیم قلبی،با درخت خرمالوی پیر نیم قلبی دیگری کامل شد.انحنای مخالفی داشتند ولی جفت بودند و یک دیگر را کامل می کردند.در آنی،درختان زیاد شدند و جنگل درختان خرمالوی پیر قلبی،جوانه زد وسبز شد و بهار زیبایی پدید آمد.بهار به سرعت رفت و مردمان نیازمند با تبرهایی آخته،جنگل قلبی را نیمه عریان کردند.آخر،تابستان رویاها با سرمای طاقت فرسایش نزدیک شده بود.
چشم هایم را وحشت زده باز کردم.درخت خرمالوی پیر نیم قلبی باغچه به من زل زده بود.