تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
خوش بختی یعنی...

یاحق

 

باز هم مثل همیشه با فریادهای مادرش برای نماز بیدار شده بود.به لج مادرش هم که شده جوری وضو می گرفت که آب به چشمانش نخورد و خواب از سرش نپرد.

حوله را برداشت و از پنجره به حیاط نگاه کرد.با حسرت،درخت خرمالو را تماشا کرد.مدت ها می شد که متوجه شده بود این درخت لعنتی تا اواسط بهار برگ نمی دهد،و این یعنی درخت خرمالو هم از او خوش بخت تر است و بیش تر می خوابد.

نگاهش را آرام و ناامید از درخت گرفت و به بنفشه ها گره زد.از گل های بنفشه ی باغچه یشان متنفر بود.چون آن ها هم او را مسخره می کردند،می خندیدند و در نتیجه خوش بخت تر بودند.این عوضی ها محض رضای خدا یک دانه گلبرگ بنفش هم نداشتند.گل های بنفشه زرد و نارنجی بودند.

آسمان را نگاه کرد.آفتاب زبانه زده بود.حوله را مچاله کرد.زیر سرش گذاشت و همان جا خوابید.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385   توسط امیرعلی بارش   |