یاحق
«الو...»
بغض،صدایش را ترکانده بود.از نفس کشیدنش این را می شد فهمید.سلام که کردم،صدایش باز شد.با هیجان گفت:«دکتر گفته احتمال این که بشه از همشهریاش خون مورد نیاز رو پیدا کرد بیش تره».خوش حال شدم و گفتم:«خوبه...فردا می رم تالش،حتماً یکی پیدا می شه خونش به آقای شما بخوره».
خداحافظی که کردم،بلافاصله موبایلم زنگ خورد.خانمی گفت:«سلام...شوهرم نیست،می خوای بیا».دست هایم می لرزید و عرق از همه جایم جاری بود.نمی دانستم چه جوابی بدهم.سکوتم طولانی شده بود که با صدای آرامی گفت:«اوه...ببخشید،انگاری اشتباه گرفتم».
حسابی وا رفته بودم.صدای اذان می آمد.نمازم قضا شده بود...