تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
همیشه خوب و عاشق باشید...یاحق

یاحق

     این وبلاگاحتمالا
                                         تعطیل
                                                                             
شد...

                                                                                                همیشه خوب و عاشق باشید...یاحق

2 نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387   توسط امیرعلی بارش   | 

خدا کنه خوب بمونم...
یاحق

سلام
برگشتم.با دنیا دنیا حرف،برای نگفتن؛
و دریا دریا دل،برای جا گذاشتن...

خوب و عاشق باشید
یاحق

2 نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

رفتم...
یاحق

۱۱ شب پرواز میکنم...

اوناییکه حلال نکردن،حلال کنن...اوناییکه حلال کردنم،دمشون گرم و دلشون نرم...

خوب و عاشق باشید

یاحق

2 نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387   توسط امیرعلی بارش   | 

زود دیر میشه...
یاحق

 

شمارش معکوس...به  بی نهایت...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387   توسط امیرعلی بارش   | 

حلالیت نومچه

یاحق

نشستم حساب و کتاب کردم.
خودش به دادم برسه...داره سر به فلک می کشه بدهی یام.البته دوروغ نگم از اونی که فکر می کردم اوضام بهتر بود!ولی بازم قمر در عقربه.دعا کنید حال و روزم بهتر شه....
تا این جا که خواسته و همه چیزو جور کرده.بعد از اینم به امید خودشم...
ایشالا 17 تیر عازم سفر حجازم؛
حلالم کنید...

پی نوشت 1 : دوستایی که قبل رفتنم باهاتون تماس نمی گیرم؛فکر نکنید بدیایی که در حقتون کردم یادم رفته،روم نمیشه ازتون حلالیت بطلبم!تو رو به همون خدایی که می رم خونه ش،ازم بگذرید.به خودش قسم،دلم داره می ترکه از سنگینی بدی هام.حلالم کنید.حلالم کنید.حلالم کنید...

پی نوشت 2 : چه اونایی که گفتن،چه اونایی که نگفتن،همه و همه...براتون دعا می کنم.دعا می کنم خوشگل ترین بنده های رو زمین شید.چه دل با صفاتون،چه روی ماهتون...

همیشه خوب و عاشق باشید
یاحق

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

نامه ی بی نشونی

سلام

خیلی بی حوصله ام.هر چی تقلا میکنم بره تنهایی،جور نمیشه!دمغم.از تنهایی،از سردرگمی،از موندن وسط یه هزار راهی،از این که نمی دونم دارم چی کار می کنم،از این که عاشق نیستم،از این که دنبال دل مشغولی یا شاید حتی معشوق می گردم،نمی دونم از چی!شاید از یکی،چند تا،یا همه ی اینا دلم گرفته،قلبم تیر می کشه و میون این بارون و هوای تازه،دست و پا می زنم تا یه نموره هوای قابل تنفس پیدا کنم.هوایی که به این تن کرخت بسازه.هوایی که به این دل مرداب زده جون بده.اما انگاری قحطی اراده اومده تو این وجود بی رمق.انگاری خاک مرده پاشیدن به این ریه های کم رمق.آخه درد داره.درد داره بدونی قضیه از دوست نداشتن آب می خوره،از بی معشوقی نفس می کشه،از نادونی سیر می شه و باز اسیر سرگردونی باشی...بدونی باید عاشق کی باشی و نشی!بدونی باید بره کی بمیری و نمیری!بدونی باید حیرون کی باشی و نشی!بدونی می خوادت و نخوایش!
شاید اینا نباشه همه ی این چیزایی که تو این ذهن پریشونه.شایدم یه چیزی باشه ماورایی تر از اونی که هست!
ولی دعام کن.نمی گم دعا کن آسمونم آبی تر بشه که آسمون من و تو و ما نهایت آبی بودنه!دعا کن چشمای من نه مثل قبلنا،که نیلی تر از قبل ببینه آسمون و زمین و هر چی که بین ایناست و بمیره بره هر چی که اسمش خداست...

خوبی و عاشقی و دوست داشتن،بره هر کی دعام کنه،نکنه،بخنده،نیشخند بزنه یا...
یاحق

پ.ن:اولین باره که با "یاحق" شروع نکردم و تموم کردم.اما خوبیش اینه که سلام دادم!

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

دوست داشتنی دیگر!
یاحق


در دوست داشتنم ترس است.دلهره است.اضطراب است و شوق است...
ولوله ایست که سراپای وجودم را به سماع می خواند؛به هو هو و پایکوبی و رقص و اشک می خواند.
همه جانم مالامال زیستن است.همه روحم لبریز پیوستن است.و همه عشقم لبریز دوست داشتن است.
و می دانم.می دانم که دانسته هایم این بار نیز می شتابد به نمی دانمی دیگر؛به سرگشتگی یی آشناتر؛به بی قراری یی غریب تر ؛به شدنی کامل تر؛به زیستنی شگفت تر؛و به تلاطمی جانگدازتر.
و از این دوست داشتن تا دوست داشتن های پیشین؛فاصله بسیار خواهد بود؛از غرب تا شرق؛از خانه تا ویرانه؛از دیر تا بتخانه...
شاید!
2 نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

قهرمانی مبارک!
یاحق

 

            پرسپولیس

                                                       قهرمانیت مبارک...

 

پ.ن : به امید قهرمانی در آسیا
پ.ن ۲: والا هر چه قدر سعی کردم،نتونستم خودمو کنترل کنم.
پ.ن ۳ : پرسپولیس دوستت دارم...

2 نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387   توسط امیرعلی بارش   | 

عصیان
یاحق

مثل قبل شدن خیلی سخته.حتی از قبل بهتر شدن هم سخت تره!

2 نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387   توسط امیرعلی بارش   | 

نمایشنامه بهار

یاحق

اسفندماه می آید.حال و هوای شب عید برمان نمی دارد.مجبوریم به روی خودمان بیاوریم.

شب عید،از تاکسی شروع می شود.بوق شب عید را تاکسی ها به صدا در می آورند.کرایه شان گران می شود.از اینجا تا آنجا،۱۰۰ تومان گران تر.امسال هم که بهانه ی بنزین سهمیه بندی و آزاد و هدیه نوروزی لیتری ۵۰۰ تا ۷۰۰ تومانی.از ما که بر نمی آید،شما لطف باعث و بانی اش را جبران کنید.

ماهی و مرغ و گوشت و میوه در بازار فراوان است.اما چون یخ زده است و هزینه های یخچال طبیعی هم رویشان سرشکن شده است،قیمت ها کمی به روز است.

آجیل و شیرینی و کفش و لباس هم که جای خود،تحریم است و گرانی٬اما عوضش ترقه و فشفشه و مواد محترقه و انرژی هسته ای بومی است و فراوانی...

 من حیث المجموع همه چیز بیش از حد سر جای خودش است و از اصل هر سال گران تر از پارسال پیروی می کند.

جانم برایتان بگوید...

 ـ عمو نوروز: اَه...بس است.حرف تکراری بس است.چه قدر به هر مناسبتی گله و شکایت تکراری؟!حرف جدید بزن.سخن نو بگو.هر چه باشد سال نو می آید.عید می شود.خوشحال باشیم.ببین هوا خوب است.ببین گل ها درآمده اند و درخت هایی که حال داشته اند،شکوفه زده اند.پس بگو.تو هم برای هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بار(به علاوه چند میلیون سال قبلش)،تبریک سال نو بگو...

 ـ من نوعی: سال نو مبارک

 

پ ن : هیچ جمله ای روی کاغذ،به خوشگلی «سال نو مبارک»  نیست!پس سال نو مبارک.همیشه خوب باشید و عاشق.یاحق

2 نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386   توسط امیرعلی بارش   | 

کوچ رحیل

مثل مرگ می مونه.با فرا رسیدن موعدش،معبودت رو می بینی.اونم توی خونه ی خودش.
می خوام برم خونه ی دوست...

2 نوشته شده در  شنبه 1 دی1386   توسط امیرعلی بارش   | 

مرد نقاشی
یاحق

دلم می خواهد مرد تابلوی نقاشی باشم؛در باغی پر از برف.و نیمه ی تنم را پشت تنه ی درختی پوشیده از برف مخفی کنم و با دستم شاخه ای را که از سنگینی برف خم شده،بالا بگیرم و گردن خم کنم و از زیرش آن طرف را نگاه کنم.فرقی نمی کند آن طرف چه باشد؛ادامه ی درختان پوشیده از برف،رودخانه ای با آب سرد و نیمه یخ زده،خانه ای با پرده های کنار رفته،کودکانی در حال برف بازی،یا زن زیبایی در حال قدم زدن.برایم فرقی ندارد.حتی اگر آن طرف،پایان نقاشی و قاب چوبی تابلو باشد...

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386   توسط امیرعلی بارش   | 

باباها و مامانا

یاحق

باباها موجودات عجیبی اند.

از وقتی خودشونو شناختند،دنبال عشق بودند.بعضی هاشون عشقشون پول شد.بعضی هاشون کار و زندگی و خیلی چیزهای دیگه.بعضی باباها هم از همون اولِ اول،دنبال یه مونس بودند؛یه هم زبون،یه همدم.دنبال یه خانومی که یار تنهایی و شریک خوشبختی شون باشه.اون قدر گشتن و گشتن و گشتن تا اونی که می خواستن رو پیدا کردن.بعضی از این خانوما،اولاش همه چیز باباها بودند.یار،همدم،مونس،غمخوار و شریک خوشبختی و خلاصه همه چیز باباها.ولی کم کم که بچه هاشون به دنیا اومدن،باباها رو یادشون رفت و فقط شدن مامان؛فقط مامان بچه ها!برای همین باباها تنها شدن و ساکت و تودار و عجیب ترین موجودات دنیا.

مامانای امروز،مامانای فردا؛تو رو خدا باباها رو تنها نذارین.

مامانای امروز،مامانای فردا؛الهی وجودتون از رو زمین پاک نشه،خیلی مخلصیم،روزتونم مبارک...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386   توسط امیرعلی بارش   | 

لعنت به این یک نخ

یاحق

 

١

چشم هایش می سوخت.پلک هایش به هم چسبیده بود و باز نمی شد.به زحمت بازشان کرد.چشمش به ساعت افتاد.خیلی دیر شده بود.با عجله لباس پوشید و با صورت آب نخورده و چشم های سوزان از خانه خارج شد.

جلوی کارگاه ایستاد.باد گرم و سوزانی به صورتش زبانه می زد.دست در جیبش کرد.کلیدی پیدا نکرد.کف دستش را روی در گذاشت.گرمای هوا،در را هم داغ کرده بود.دستش را به سرعت عقب کشید.مشت کرد و محکم به در کوبید.یکی از کارگرها باز کرد.داخل کارگاه شد.نفس عمیقی فرو داد و بوی غلیظ رنگ و تینر را هم با نفسش، قورت داد.ته گلویش سوخت.

لباس کارش را پوشید و به انبار رفت.گالن های تینر روی هم چیده شده بود.یکی برداشت.بازش کرد.روی زمین نشست و داخل قوطی رنگ ریخت و با قلم مو هم زد.هنوز از داغی در،کف دست هایش می سوخت.قلم مو از دستش رها شد و داخل قوطی افتاد.به غرق شدن قلم مو خیره شد. نگاهش را از قوطی دزدید و به کف دست هایش دوخت.دست هایش را به هم مالید،از جیبش پاکت سیگار و کبریت را در آورد،سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و کبریت را روشن....

 

٢

بیست و هفتم اردیبهشت پارسال بود،روز تولّدم.با عمّه و خاله و عمو و دایی و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و کلّی آدم دیگر،قرار بود روز تولدم را جشن بگیریم(غرض از جشن گرفتن تولّد من؛شادی کردن بود،نه تولّد من!). تلفن زنگ خورد و از آن طرف خط،دخترعموی عزیزم خبر دادند که پسر عمّه ام در کارگاهش سوخته و فوت کرده است.تولّد بنده به عزا تبدیل شد و روزی که قرار بود بیستمین سال تولّد من جشن گرفته شود،روز مرگ پسر عمّه ی بیست و چهار ساله ام،ختم گرفته شد.

***

٣

از پلّه های زیرزمین نیمه مخروبه ای پایین رفت.اوست محمود،پای پلّه ها نشسته بود و سیاهی لباس کارش را با بنزین می شست.سلام کرد و روی اوّلین پلّه نشست.بخار بنزین،آب چشمش را درآورد و گلویش را قلقلک داد.سرفه ای کرد،آب دهانش را فرو داد و سر صحبت را با اوستا باز کرد:«می گم اوستا...دستت درد نکنه بابت بیمه؛نامزدم خیلی خوشحال شد وقتی فهمید بیمه ام کردید.هو...م راستش از شما چه پنهون فردا می خوام برم خرید عروسی؛شرمندم می کنید اگر حقوقمو چند روزی زودتر بدید.

اوست محمود لباس کارش را از تشت بنزین درآورد،سر پا ایستاد و چلاند.روی شانه اش انداخت و به پستوی کارگاه رفت و از همان جا صدایش را بلند کرد:«دست و بالم خالیه...»

از روی پلّه بلند شد.پاکت سیگار و فندک را از جیبش درآورد.سیگاری گوشه ی  لبش گذاشت.در فندک را باز کرد و با صدای انفجار،گُر گرفت و به بیرون پرتاب شد...

 

٤

بست وهفتم خرداد امسال بود.یک ماه از سالگرد پسر عمّه ام می گذشت.خبر سوختن این یکی را هم دایی ام داد .زنده مانده ولی پنجاه و دو درصد سوخته است...

***

٥

لعنت به این یک نخ! لعنت به این سیگار...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386   توسط امیرعلی بارش   | 

آدم درختی

یاحق

 

درخت همیشه دوست دارد بی حرکت بماند تا دمی بیاساید!حالی که او نیست که حرکت میکند، زمین است که می گردد؛ حالی که زمین نیست که می گردد، آسمان است که می چرخد؛ حالی که آسمان نیست که می چرخد، خداست که می بیند...!

 

سال نو مبارک

همیشه خوب باشید و عاشق

دعام کنید...

یاحق

2 نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385   توسط امیرعلی بارش   | 

آسمونم آسمونای قدیم
یاحق

آسمون اگه آسمون بود، اون وقت که  بهش می گفتیم بارون بده، بهمون برف نمی داد.لا مذهب جدیدا خیلی عشق یخ پیدا کرده.دیگه باهاش حال نکنم بهتره...بی ادب!

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385   توسط امیرعلی بارش   | 

نامه ای به "هیچ کس"

یاحق

 

سلام؛

سلام به پاکی،به آب،به الهه ی پاکی آب،آناهیتا؛به رب النوع انسان هایی از جنس پاکی،از جنس زن.

سلام به تن نازی تو،به زیبایی تو،به کرشمه ی لحن آسمانی تو،به شور سخن گفتن تو،به جولانگاههای گذشته ی تو،به ویرانه هایی که هراس تنهایی را در وجودت شعله ور کرده است.

سلام به بی تابی ای که برای یافتن هم نشینی شایسته داری؛بی تابی ای که طنین نفس های به شماره افتاده ات را برایم همچون نغمه ی زخمه زدن نی بریده از نیستانی بر تار بی کسی خویش ساخته است.نی ای که از اصل خویش دور افتاده است و به جای لب زدن بر نی با کسی،زخمه بر تار بی کسی می زند.

سلام به موجودی که جسارت عصیانگری ام را جان می بخشد.عصیانگری ای که ندای از خلق به حق را در درونم نجوا می کند.

آه که چه قدر دوست دارم کوس انا الحق بزنم،کوس انت الحق بزنم،کوس نحن الحق بزنم؛که خدا یعنی من،یعنی تو،یعنی ما.

آری...نمی گویم من یعنی خدا،نمی گویم تو یعنی خدا،فقط ما یعنی خدا؛که همه چیز یعنی خدا،و من همه چیز نیستم و تو همه چیز نیستی،ما همه چیز هستیم.

می خواهم فریاد بزنم، می خواهم کائنات را با صدایم بلرزانم.می خواهم بگویم که خودخواهم،خودبینم،خودپرستم؛که خودخواهم یعنی خود را می خواهم،که خودبینم یعنی خود را می بینم،که خودپرستم یعنی خود را می پرستم؛و "خود" یعنی من و تو،یعنی "ما"،یعنی "خدا".

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385   توسط امیرعلی بارش   |