بارون اومد.یه بارون وحشی.وحشی تر از ذات هر آدمی.وحشی تر از تو.وحشی تر از عشق.و من، زیر این بارون،خیس از عرق ابرای آسمون بهار،دستامو باز کردم و با همه ی دوست داشتنم،خدا رو بوسیدم...
یاحق
هوا،هوای شیداییه.بغض بدجوری داره تو گلوم جولون میده.اشک راه نفسمو بند آورده؛نه خودش سرازیر میشه،نه میذاره نفس از سینه آزاد بشه.
تو هوای دو نفرت،بین خودت و خدات،منو بی خیال نشی...
عاشق باشی
یاحق
یاحق
دلم گرفته است؛از چیزی که می دانم که نمی دانم چیست!
دل بی قرارم گرفته است و در بی قراری اش،خیال می سازد و می سوزد.می سوزد و چشم هایم را به ترحم وامی دارد تا بگریم؛بگریم تا اشک چشم،آتش بی قراری اش را سرد کند.
آه که این زمین چه قدر برایم تنگ می شود.برایم تنگ می شود وقتی که می دانم صاحب عشق کیست و یارای عشق ورزیدن به او را ندارم و در زمینش هم کسی یارای عشق ورزیدن مرا ندارد! و آن قدر دلم تنگ است که گریه هم یارای شستن غبار تنهایی را از این دل ندارد.
خدایا...وقتی چیزی را می خواهم از تو بخواهم،خواسته ام را فراموش می کنم و در حضور تو خاموش می شوم.ساکت می شوم و نمی دانم چه بخواهم؟!
خدایا...رهایم کن.رهایم کن از این زندان نادانی و نایابی،تا آزاد شوم،تا آرام شوم،تا نفس بکشم،که نفس کشیدن هم برایم مرگ آور شده است.
خدایا در این پهنه ی آفرینشت به کدامین قبله عشق ورزم که سوی تو باشد؟!
خدایا...رهایم کن.
خدایا...
یاحق
هم آواز مهربان و صمیمی من؛
فرشته ی آفرینش به هنگام هبوط،فرشته ی پیام های الهی در فرش و فرشته ی مرگ در رجعت به عرش؛ بدرقه و نوید و استقبالشان به سرودی واحد است:
«که شکاف تو با هر منی و من با هر تویی؛ با دوست داشتن،مملو می شود.»
... و خدا،تو و هر منی را دوست دارد و تو و هر منی «خدا» را ؛ شگفتا...دوست داشتن «دوست داشتن» !
یاحق
«ماه رمضون که بیاد،چشامو می بندم،گوشامو می گیرم و فقط درددل می کنم...با خدا.»
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
من بودم و نبودم...
به تو اصرار می کردم،با تمام وجود...
خوب به خاطر دارم.بغض می کردم،گریه می کردم،نق می زدم،آرزو می کردم،خواهش می کردم،ولی نمی گذاشتی من باشم؛ناسزا می گفتم،لج می کردم،دعوا می کردم،فرار می کردم،ولی نمی گذاشتی من باشم.
آخر...خواستی خودم بفهمم.فرصتم دادی،به من گفتی به کارگاه آفرینش بیایم.گوشه ای بنشینم و خوب و بد کار را ببینم.سبک سنگین کنم،آن گاه تصمیمم را به تو بگویم، که باشم یا نباشم...آن وقت تو ببینی چه می شود،که بگذاری باشم یا نه!
خوب به خاطر دارم.آمدم و روی سکویی نشستم.انتظار کشیدم،خیلی...خیلی زیاد.
تو می خواستی فرصت تأملم داده باشی.ولی من آن قدر هیجان زده بودم که فکر کردن و فهمیدن برایم غیرممکن شده بود.افکارم مشغول برنامه ریزی آینده ام بود.سفر بودنم،بودنی پس از بودن.
خسته شده بودم،صبرم دیگر تمام شده بود،ناامید شده بودم،به قولت شک کرده بودم،ولی ایمانم می گفت که قولت را عملی خواهی کرد...و کردی.فرشته ای آمد،دستم را گرفت و آخرین پیام های تو را برایم خواند. گفت که می خواهی بمانم،نروم؛بیش از این پیش نروم،خطرناک است،پر مسئولیت است،ریسک است. ولی قبول نکردم،سرکشی کردم.گفتم نه،خسته شده ام،از این جا بریده ام،برایم تکراری شده است.گفتی باشد،اشکالی ندارد،آخرین فرصت را هم به تو می دهم.قبل از بودنت،کارگاه آفرینش را ببین.سه دالان تکامل را نظاره کن و بعد تصمیمت را بگیر.
خوش حال شدم.این پا و آن پا می کردم،و تو برایم شرط گذاشتی؛نباید چیزی را بشنوم،گوش هایم را باید بگیرم.من ذوق زده بودم،قبول کردم و همراه فرشته ی قباپوش هفت رنگی وارد دالان اول شدم.
زیبا بود.فرشته،دریا را نشانم داد و اشاره کرد می خواهی دریا شوی؟گفتم نه.جنگل را نشانم داد و اشاره کرد می خواهی جنگل شوی؟گفتم نه . آسمان، خورشید، ماه، ابر،برق،گل،شبنم و... همه را گفتم نه،این ها کوچک اند،کم اند،بی صدا هستند.
فرشته نگاهم کرد،نگاهی از سر دل سوزی...نگاهش برایم بچه گانه بود.به فرشته ریش خند زدم؛به کوته بینی او،به جماد بودن او! و در دل به سادگی اش خندیدم و از دالان اول خارج شدم.
می خواستم وارد دالان دوم شوم،نگذاشتند.گفتند تو می خواهی بدانی هنوز پشیمان نشده ام؟! گفتم نه،هنوز نه،می خواهم بیش تر ببینم،بیش تر بدانم،نمی خواهم ندیده تصمیم گرفته باشم.تو گفتی باشد،فرصتی دیگر می دهی تا دالان دوم را هم سیر کنم،ولی برای وارد شدن به دالان دوم نباید چیزی را ببینم،باید چشم هایم را ببندم.و من قبول کردم.گفتم باشد...نمی بینم.
همراه فرشته ی خوش آلحانی وارد دالان دوم شدم.صداهای شگفتی می آمد.فرشته،صدای مورچه را نشانم داد،گفت می خواهی مورچه شوی؟گفتم نه.صدای پرنده را نشانم داد،گفت می خواهی پرنده شوی؟گفتم نه.حیوان،رعد،باران،موج و... گفتم نه،این ها کوچک اند،کم اند،بی رنگ و رو هستند،نمی خواهم،نمی خواهم،نمی خواهم.دویدم،دویدم تا آن جا نباشم.فرشته صدایم کرد،صدایی با لحن دل سوزی...ولی من پاسخش ندادم،رفتم،ترکش کردم.
ازدالان دوم که خارج شدم،تو را دیدم.دور بودم ولی نزدیک بودی.نگاهم می کردی ولی من سر به بالا دوخته بودم.نوازشم کردی،گفتی دوستم داری،گفتی نروم،بمانم،جای من همین جاست.قبول نکردم،گفتم باید بروم،گفتم تو نمی خواهی من جاهای دیگر را تجربه کنم.گستاخی کردم،ولی تو باز لبخند زدی،گفتی باشد،بروم،ولی باید بدانم دالان سوم راه پیش دارد و راه پس ندارد.گفتی اگر بروم باید بروم...
لحظه ای درنگ کردم،گفتم باشد.گفتی همه چیز را از من خواهی گرفت و باید خودم تلاش کنم،تلاش کنم تا چیزهای از دست داده و احیاناً چیزی بیش از آن را باز بیابم.این کارت لطف بود،لطف در برابر گستاخی من.فرصت بود،فرصت در برابر بی تابی من.ولی باز هم من نفهمیدم.فقط با دل خوری قبول کردم.گفتم باشد. شرط گذاشتی،گفتی نباید چیزی را بشنوم،نباید چیزی را ببینم،گوش ها و چشم هایم را باید ببندم.دل خورتر شدم،ولی عجول بودم و مشتاق بودن.گفتم باشد،شرطت را قبول می کنم. ناگهان فکری به سرم زد.فکری شوم،ولی خام.تصمیم گرفتم گولت بزنم.تصمیم گرفتم داخل شوم ولی چشم ها و گوش هایم را نبندم...در آن لحظه دست بر شانه ام گذاشتی و گفتی دوستم داری.گفتی آگر چیزی می خواهی به خاطر خودم است.
جاخورده بودم.ترسیدم پشیمانت کرده باشم.گفتم باشد،می بندم،گوش ها و چشم هایم را می بندم.اشتباه کردم،مرا ببخش.التماست می کنم،بگذار داخل دالان سوم شوم.
گفتی باشد،داخل شو...
خوش حال شدم.سراسیمه به سمت دالان شتافتم.فریاد زدی اگر خواستم می توانم ببینم،می توانم بشنوم،ولی بهتر است کر و کور باشم.فریادت را می شنیدم،فریادت را می شنیدم و می دویدم.خواستم بگویم ترجیح می دهم لال باشم تا کر و کور.گفتی نه،لال نباش،ولی اگر خواستی کر و کور باش...
***
وارد شدم،شنوا و بینا...شگفت انگیز بود.
آسمان،خورشید،ماه،ابر،برق،گل،شبنم،مورچه،پرنده،حیوان،رعد،باران،موج و...هر چیز در دالان اول و دوم بود،این جا هم بود.از تصمیم خود غره شده بودم و برنده ی معامله بودم...
به دریایی رسیدم.همان دریایی بود که قرار بود آن باشم.جلوتر رفتم تا از نزدیک ببینمش،آری ببینمش.درونش موجود شگفتی بود.موجودی بدقواره،زشت و تنها! خوب نگاهش کردم.انگار من بودم.من جسم شده بودم.منی که بودم و نبودم،حالا بودم و بودم.زشت بودم،ولی جالب بودم.تنها بودم،ولی بودم . و خوش حال بودم که دریا بودن را نپذیرفته ام.
دریا را رها کردم.به جنگلی رسیدم.همان جنگلی بود که قرار بود آن باشم.جلوتر رفتم تا از نزدیک ببینمش.صداهایی شنیدم،آری شنیدم.صدای مورچه بود،پرنده بود،حیوان بود،همان هایی که قرار بود من باشم،و این بار دیدمشان و شنیدمشان.جالب بودند ولی نه به جالبی من.از معامله ام خشنود بودم.از این که دریا،جنگل،مورچه،پرنده، حیوان و... نبودم و آدم،آری آدم بودم،خوش حال بودم.
روزها گذراندم،شب ها گذراندم،ماه ها،سال ها و عمرها...
من تنها بودم و دریا نه،من تنها بودم و جنگل نه،من تنها بودم و مورچه نه،من تنها بودم و پرنده نه،من تنها بودم و حیوان نه...حسرت می خوردم،غبطه می خوردم،کاش دریا بودم،کاش جنگل بودم،کاش مورچه،پرنده یا حتی حیوان بودم تا تنها نبودم...............و ناگهان چیزی دیدم،کسی دیدم.او مثل من بود،باورم نمی شد.
ولی لحظه ای به یاد فریاد تو افتادم.تصمیم گرفتم چشم ها و گوش ها یم را ببندم ،نشنوم ،نبینم.بستم ،نشنیدم،ندیدم.ولی حس کردم،وجودی غیر از وجود خودم و مثل خودم.حس کردم دوستش دارم.ولی می تر سیدم.یاد تو افتادم،دوستم داشتی ولی از تو گریختم،دوستم داشتی ولی رهایت کردم،دوستم داشتی ولی نامهربانی ات کردم.
خواستم فرار کنم،خواستم بگریزم،خواستم رهایش کنم،خواستم نامهربانی اش کنم.ولی باز یاد تو افتادم،یاد فرصت دادن هایت،یا مهربانی هایت،یاد...
با خود گفتم من گریختم ولی تو نگریختی ،من رهایت کردم ولی تو رهایم نکردی،من نا مهربانی ات کردم ولی تو مهربانی ام کردی...
تو توانستی پس من هم می توانم،پس ماندم،نرفتم...رفتم به سویش،دستش را گرفتم.گرم بود ولی نه به گرمی تو،نرم بود ولی نه به نرمی تو،زیبا بود ولی نه به زیبایی تو.
به او لبخند زدم،لبخند زد،لبخندش چشم نواز بود،خوش حال شدم از بینایی ام.دستانش را فشار دادم،فریاد زد،فریادش گوش نواز بود،خوش حال شدم از شنوایی ام.
روزها گذراندیم،شب ها گذراندیم.ماه ها و سال ها و عمرها...
او رهایم کرد.یا رفت،یا تو بردی.نیست،اصلا نیست.دل تنگ می شوم،لبخندش را نمی بینم.دل تنگ می شوم،فریادش را نمی شنوم.دل تنگ می شوم...آه،او نیست تا حرفی برایش بزنم.
***
چشم هایم را می بندم،گوش هایم را می گیرم و نجوا می کنم،آن قدر نجوا می کنم تا زمان بازگشتم برسد.
سرگردانم،حیرانم.نمی دانم چیزهای از دست داده و احیانا چیزی بیش از آن را باز می یابم؟!...نمی دانم،نمی دانم،نمی دانم.
سر به زیر می شوم،حرف گوش کن می شوم،کور و کر می شوم و به درخواستت لال نمی شوم و با تو حرف می زنم.ولی نه،باز هم گستاخم،نامهربانم...کور و کر می شوم،چون مجبورم.لال نمی شوم،چون مجبورم.تو مرا دوست داشتی در حالی که برتر از من بودی و من او را دوست داشتم در حالی که او از من بود و من از او .
پس من و تو تفاوت داریم.تفاوتی از تو تا من،از خدا تا بنده...
«ماه رمضون اومد...»
یاحق
پروردگـــارا؛فرشتگانت را بر بام آسمان پـرواز ده...تا شاید دانه های شیرین خاطره، بذرهای درختان آرزو شوند؛تا شاید لکه ابرهای سیاه توهم،سایه از دشت برچینند؛تا شاید بوی نم اشک،شقایق های پژمرده را نوید باران دهد؛تا شاید نهال کوچـک یاس،بی خیال از فردای مبهم خود،خیال پردازی کند؛تا شاید رهگذران جنگل سرو،بر برگ های نیمه جان درختان غرور،لحظه ای بگریند؛تا شاید در آن سوی مرزهای دریا،کویر،هق هق بارش را بشنود و بر نم اشک هایش ریش خند بزند...آمـــــــــین.
(از نوشته های قدیمی – پنج شنبه ۷/۸/۱۳۸۳ )
یا حق
کاش می توانستم الهه ی مرگ را به آغوش بکشم.فشارش دهم،تا فشارم دهد.آن قدر فشارم دهد تا نفسم بند بیاید،تا بمیرم،تا بیایم پیش تو،بیایم به خانه ات.
بنشینم،بنشینم در کنارت و دست در دست تو،شانه به شانه ی تو بی صدا اشک بریزم،بی صدای بی صدا؛تا گریه هایم را نشنویُ،آن قدر بی صدا گریه کنم که فقط،تکان خوردن شانه هایم تو را تکان دهد؛تا با گوشه ی چشم مرا نگاه کنی - که تنها شنیدت آرامم نمی کند،که شنیدن و دیدنت برایم سنگین است.فقط ببینی..آری ببینی،که فقط نگاهت آرامم می کند؛آن هم نه نگاهی که ببیند،که آن هم برایم سنگین است؛نگاهی که بشنود - آن وقت از کنارم برخیزی،دستت را بر شانه ام بگذاری و از پشتم بیایی و رو به رویم بنشینی و با دستانت اشک هایم را پاک کنی و نگران وملتهب بپرسی که چرا گریه می کنم و به سرم دست بکشی،نوازشم کنی تا برایت درد دل کنم.
و من از تمام دردهایم بگویم،دردهایی که از ندانستن هایم است،دردهایی که دارم ولی نمی دانم از چیست،دردهایی که نمی دانم درد است یا خوشی،دردهای دردآوری که دوست داشتنی نیستند ولی من دوستشان دارم،دردهای نشئه آوری که دوست داشتنی هستند و نمی دانم دردآورند یا نه.دردهایی که نمی توانم بگویم چه هستند.نه آن که نخواهم،نمی توانم،و این برایم دردآور است...
درد دلم که تمام می شد،سری را که برای گوش دادن با تمام وجودت پایین انداخته بودی،بالا می آوردی و به چشمانم زُل می زدی و می گفتی:«همین؟!»،و من خشکم می زد،نگاهی به تو می انداختم و می گفتم:«کم است؟!»،و تو با اطمینان - با همان اطمینانی که تمام کارهایت را با آن انجام می دهی-می گفتی:«آری،کم است،خیلی خیلی کم است!»
و سرم را روی شانه ات می گذاشتی و برایم نسخه می پیچیدی - نسخه ای بهتر از نسخه ی این پزشک ها و حتی بهتر از نسخه ی صفحات فال مجلات خانوادگی -برایم حرف می زدی،حرف هایی که به خاطرش آرزوی رسیدن به خانه ی تو را کرده بودم،آرزوی مرگ...حرف هایی از اعماق وجودت؛که اگر می خواهم عاشقت باشم باید بکشم،این ها تازه خوش خوشونم است.آن قدر باید بکشم که درد،برایم لذت بخش شود،جزیی از خوش بختی ام شود،بهانه ی زیستنم شود.آن قدر باید بکشم تا اجازه دهی به آغوشت بکشم،تا بگذاری گونه هایم را به لب هایت برسانم،تا حرف های وحیانی ات را در گوشم نجوا کنی که همه جا هستی،خانه ات هر کجا هست،که تو خودم را می خواهی و من باید از خودم جدا شوم،تا به خانه ات توانم آمد.
آن قدر باید بکشم تا بفهمم فا صله ی تو تا من زیاد است،خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد،و تو آن را از سر فضل پرکرده ای،با خود پرکرده ای،با من پرکرده ای،با عشق...