یا حق
...دیر زمانی بود که مهمان ها رفته بودند.نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت.صاحب خانه در جای خود آرام گرفت و گفت:«ما قرار گذاشتیم که هر یک از ما باید داستان نخستین عشق خود را حکایت کند...»
دوست ما مردی چهل ساله با موی خرمایی که روی شقیقه اش به سفیدی می زد،پس از کمی سکوت و فکر جواب داد:«راستی هم که داستان نخستین عشق من از داستان های ساده و عادّی نیست.»
برای خواندن ادامه ی داستان،روی (( ادامه مطلب )) کلیک کنید.
یاحق
تهران،ساعت چهار و بیست و شش دقیقه ی بعد از ظهر،بیست و نهم اسفند.ترافیک در تهران قفل می شود.رفت و آمد امکان پذیر نیست.خیابان ها سرشار از ماشین شده است.چند ساعتی تا تحویل سال باقی نمانده.ماشین ها در خیابان و رانندگان و سرنشینان در انتظار باز شدن ترافیک و رسیدن به خانه ها و آغاز سال نو...
چراغ زرد روشن می شود.پیرزن،تکه کارتنی را روی پاهایش می گذارد و مشغول نوشتن می شود.
نوشتن را تمام می کند و تکه کارتن را به پیرمرد می دهد.پیرمرد خط ناخوانای نوشته را به زحمت می خواند.«م...ن مر...ایض دا...رم کو...مک کو...نید».
چراغ قرمز روشن می شود.پیرمرد،دسته های ویلچر پیرزن را به دیوار تکیه می دهد و به طرف چهار راه می رود.تکه کارتن را با دست به سینه اش نگه می دارد و کنار تک تک ماشین ها می ایستد.به هر ماشینی که می رسد،شیشه ها را بالا می دهند.
نگاهش به پسرک گل فروش پرت می شود که دسته گلی را به زن و مرد جوانی می فروشد.زن و مرد جوان،می خندند و به پسرک پول بیشتری می دهند.
پیرمرد قدم هایش را به طرف ماشین آن ها تند می کند.پسرک را کنار می زند و تکه کارتن را به شیشه ماشین می چسباند.مرد،گوشه ی یک اسکناس صد تومانی را از نیمه ی باز پنجره بیرون می دهد.پیرمرد گونه هایش سرخ می شود و نگاهش را به چشم های مرد جوان می دوزد و با لهجه ی غلیظی می گوید:«م...ن گدا نیستم».
زن جوان،شیشه را پایین می دهد و دست مردش را عقب می کشد و با لبخند،دسته گل را به پیرمرد می دهد.پیرمرد می خندد و دسته گل را از دور برای پیرزن تکان می دهد...
چراغ سبز روشن می شود.
یاحق
۱
یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،یک قطره کوچولو بود که در خانه ی ابری،در کنار مامان ابری خود زندگی می کرد.قطره کوچولو،خیلی دوست داشت زودتر بزرگ شود،تا بتواند ببارد و به آرزویش برسد.آخر،درسرزمین ابری،هر قطره ای که روی یک گل می افتاد،آرزویش برآورده میشد...
برای خواندن ادامه ی داستان روی گزینه ی (( ادامه مطلب )) کلیک کنید.
لحظه ای صدای صلوات و تکبیر و لااله الا الله قطع نمی شد.بعضی ها صلوات که می فرستادند،لب های خود را تکان می دادند.چند نفری پشت سر آخوند پیری ایستاده بودند و هر از گاهی بلند،الله اکبر می گفتند.دسته های لااله الا الله گویان هم،تند تند رد می شدند و زن ها و مردهایی که گریه می کردند و فریاد می کشیدند را به دنبال خودشان می کشیدند و بقیه هم تماشاچیانی بودند که دست به سینه ایستاده بودند و سری تکان می دادند و به دور و برشان نگاه می کردند تا نوبت خودشان بشود و گریه و زاری کنند.
چشم هایم را به در قسمت مردانه دوخته بودم.دومین روزی بود که آنجا بودم.روز قبل که داخل رفتم،از پشت شیشه،غسل دادن چند نفر را تماشا کردم و منتظر شدم تا شسته شدن بدن سوخته ی میثم را ببینم.اما جنازه را تحویل نداده بودند و به فردایش حواله کرده بودند.فکر و خیال دست و پا زدن و تقلا کردن میثم،وقتی که می سوخت،امانم را بریده بود. وقتی به خودم آمدم،باز هم پشت شیشه ی غسالخانه،به تماشا ایستاده بودم.به دست مرده شورها خیره شده بودم تا هر وقت میثم را آوردند،همه چیز را خوب ببینم.صدای شیون و لااله الاالله ناگهان اوج گرفت.به تابلوی سیاه و خاک گرفته ای که سردست مرد صورت سوخته ای بود،خشکم زد.
سوختگی شدید بود و میثم را غسل نکرده،کفن کرده بودند.
یاحق
از هیاهوی شهر گریخته بود و سوی بلندی را پیش گرفته بود.راهی تا کوه نمانده بود.ایستاد و جست و جو کنان به کوه نگاه کرد.بلندترین قله را نشان کرد و مسیرش را پیش گرفت.پای قله که رسید،لحظه ای درنگ کرد.برگشت و پشت سرش را نگاهی انداخت.چراغ های شهر کم کم داشت روشن می شد.نگاهی به آسمان انداخت.آسمان هم صورت ماه را داشت قاب سیاه می گرفت.فرصتی تا شب نمانده بود.نفس عمیقی کشید و شیب قله را به سرعت بالا رفت.
چند قدمی بیشتر تا نوک قله نمانده بود.به هن و هن افتاده بود.پاهایش خشک شده بود.چشمش به غار کوچکی افتاد.خود را با زحمت به داخل غار کشاند و گوشه ای نشست و به صخره ای تکیه داد.همه ی بدنش به رعشه افتاده بود.چشمانش را بست و دست هایش را دور سینه جمع کرد.صدای غریبی در گوشش پیچید.ترس تمام وجودش را گرفته بود.خواست خودش را به بیرون غار بیاندازد،ولی نتوانست.چهره اش دگرگون شده بود.صدا با شدت بیشتری در گوشش نجوا می کرد.از شدت هیجان و اضطراب می خواست فریاد بکشد.زبانش بند آمده بود.می خواست گریه کند،چشمانش خشک شده بود.حس کرد الآن است که نفسش بند بیاید.صورتش سرخ شده بود...
چشم هایش را باز کرد.ماه،چادر ستاره دارش را سر کرده بود و از دهان باز کوه به او چشم دوخته بود.سراسیمه از جایش پرید.حس کرد می خواهد پرواز کند.با عجله از غار بیرون آمد و هروله کنان شیب کوه را پایین رفت.به سوی شهر دوید.چراغ های شهر داشت خاموش می شد.ایستاد.پشتش را نگاه کرد.کوه دهانش باز مانده بود و آسمان صورت ماهش را پشت ابر پنهان کرده بود.نگاهش را به طرف شهر گرداند.آخرین چراغ هم خاموش شد.شانه هایش سنگینی می کرد.صدای غریب آشنا را به خاطر آورد و با صدای بلند خواند و به سوی شهر شتافت.«اقرا باسم ربّک الّذی خلق.خلق الانسان...»
یاحق
روز داشت تمام می شد.درخت ها لخت شده بودند و لباس رنگی خود را روی زمین پهن کرده بودند و به تماشای تصویر آسمانی لباس های زرد و نارنجی و قرمز خود،خشکشان زده بود.
هنوز یک برگ قرمز روی درختی مانده بود و تصویرش در انتهای افق خودنمایی می کرد. برگ از درخت جدا شد،چرخی زد،و آرام روی زمین افتاد.روز تمام شده بود.
یاحق
ابرها شبیه دنده های یک جنازه ی گندیده از سینه ی آسمان بیرون زده بودند.آسمان از فرط سنگینی ابرها سرخ شده بود و زور می زد آن ها را از خود بکند.گاهی نعره ای می کشید و چند قطره ای اشک می ریخت تا کسی را از روی زمین به تماشای حال نزارش بکشاند.آدم ها هم با قدم های تند و سرهای پایین به خانه های خود فرار می کردند.
مرد کف اتاق دراز کشیده بود و از لای پرده به آسمان چشم دوخته بود.گرمای اتاق ناتوانش کرده بود و به زحمت می توانست بدن عرق کرده اش را بخاراند.
با هر زحمتی بود خورشید خودش را از لای خونابه و چرک لخته شده بیرون کشید و در اولین نگاه،مرد را از لای پرده دید.برقی زد و سعی کرد ابرها را کنار بزند.آسمان هم از تپیدن خورشید جان گرفت و با شدت بیش تری باران اشک های خود را به شیشه کوبید تا مرد را به کنار پنجره بکشاند.
مرد کف اتاق دراز کشیده بود و از لای پرده به بیرون زل زده بود.آسمان به چشم های او خیره شد.تصویر دنده های یک جنازه ی گندیده در چشم های مرد خودنمایی می کرد.
یاحق
صدای اذان را نمی شنید.آفتاب روسری اش را داغ کرده بود و سرش را می سوزاند.زیرپوشش حسابی خیس شده بود.مانتوی سفیدش لک برداشته بود.تندتند راه می رفت.فکر و خیال امانش را بریده بود.صدای دکتر توی گوشش می پیچید و ولش نمی کرد؛«چل پنجا میلیون هزینه ی آووردن سلول از خارجه...».باز هم شروع کرد به حساب و کتاب کردن؛«طلاهام دیویست و هفتاد تومن،یه میلیون بابامینا،ماشینم که فروختیم سه میلیون و نیم...می شه...چاهار میلیون و هفتصد وهفتاد هزار تومن».لبش را گزید و قدم هایش را تندتر کرد.پسر کوچکش را از صبح تا حالا سپرده بود به شوهرش.دیگر توی بیمارستان همه می شناختندش،برای همین بچه را به پرستارها می سپرد.پرستارها هم از دست نق و نوق های اعصاب خردکن پسرک،او را پیش پدر مریضش می بردند تا سرگرمش کند،بلکه ساکت شود.
جلوی در بیمارستان که رسید،هنوز داشت حرف دکتر را عق می زد.کلافه شده بود.کمی نشست تا خستگی در کند و سر و رویش را مرتب کند.دلش نمی خواست شوهرش او را ناراحت ببیند.آینه اش را از کیفش درآورد.روسری اش را مرتب کرد.لب هایش را مک زد و رژ مالید.
از جایش بلند شد و وارد محوطه ی بیمارستان شد.نگهبانی را دور زد و از پله ها بالا رفت.به اتاق که رسید کمی ایستاد.چشم هایش را بست.نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند بزند.در را آرام باز کرد و از لای در شوهر و پسرش را دید که از پنجره بیرون را نگاه می کنند.بی سر و صدا وارد اتاق شد.پشتشان ایستاد و آب دهانش را به زحمت قورت داد.نتوانست سلام کند.گلویش تیر می کشید و دهانش تلخ بود.چشمش از پنجره به خیابان افتاد.آدم ها تندتند راه می رفتند و ماشین ها تندتند بوق می زدند...
یاحق
پشت میله ها کز کرده بود.بی این که نگاش کنم،پرسیدم:«تو فکر میکنی اون دنیا اوضات چه جوری باشه؟».نفس عمیقی کشید و گفت:«بهشت».پوزخند زدم و گفتم:«آخه...آخه به چه امیدی؟».نفسشو حبس کرد و به من نگاه کرد...پشت میله ها دراز کشید،به سقف خیره شد و نفسشو آزاد کرد...
«حتما به http://gyn.blogfa.com/post-17.aspx سر بزنید...»
یاحق
میلاد معـــــــشوق مـــــــــــحبوب مبارک
خدیجه از درد شیرینش به خود می پیچید.نه ماه از دمیدن نور دردانه ی خداوندی بر پیکره ی او می گذشت.
نه ماه سختی کشید.نه ماه صبر کرد.نه ماه رازداری کرد و راز آفرینش زن را در وجود خود پروراند تا مطلع زهره ی آسمان ها فرا رسد.و حالا بی تابی می کرد.دوست داشت این لحظات نیز به سرعت لبخند و به شیرینی آن نه ماه سپری شود.نه ماهی که حالا برای او خاطره شده بود؛خاطره ای خوش،از طنین صدای فاطمه در وجودش.غروری نشئه آور،از بارداری سرچشمه ی کوثر در درونش...
ناگهان در باز شد و اندام اثیری چهار زن را در پیشانی در دید.
«وای...خدای من...چه می بینم!»
ساره،همسر ابراهیم خلیل الله...مریم،مادر عیسی روح الله...آسیه،مؤمن و کلثوم،خواهر موسی کلیم الله...
خداوند صبر خدیجه را پاسخ گفته بود.نه صبر تلخی بارداری،که بارداری فاطمه – زهره ی آسمان ها – خودش حلاوت پاداشی بهشتی را داشت؛پاداش صبر در برابر گستاخی قریش که خدیجه را طرد کرده بودند.خدیجه از زنان قریش قابله طلب کرده بود و آنان خدیجه را از خود رانده بودند.به او گفته بودند تو از قریش نیستی،تو از یتیم ابوطالب،محمدی و قریش را با محمد فقیر کاری نیست. و خدیجه بر آنان متأسف شده بود و وجود همسرش را بر خدای سپاس گفته بود.زنان قریش نمی فهمیدند نور نبوی یعنی چه.آن ها نمی فهمیدند جلال سرمدی یعنی چه.نمی فهمیدند ازدواج احمدی یعنی چه.و نباید هم می فهمیدند،آخر زنان زمینی را با شوی آسمانی چه کار؟!
...چهار قابله ی آسمانی بر بالین خدیجه،که زهره ی آسمان ها را حامله بود،نشستند.و خدیجه به رنج لبخندی فارغ شد.
فاطمه – زهره ی آسمان ها – از مادری آسمانی،طلوع کرد.ده حورالعین بهشتی،مشتاق و سرمست از اقبال آسمانی خود،دردانه ی ایزدی را با آب کوثر شستند و در حریری بهشتی در آغوش پدر آسمانیش گذاردند.پدر،پاره ی تنش را بوسید،شمیم بهشت را از اندام دخترش بویید و محبوبش را از صمیم دل سپاس گفت.
محمد همچون طفلی شیرین و دوست داشتنی،لب ریز شادمانی بود.آرام و قرار نداشت.طفل را به آغوش مادر سپرد و هر دو را به آغوش کشید و آرام گرفت.گونه های خدیجه را بوسید و نگاه قدردانش را در نگاه مستانه ی همسرش غوطه ور ساخت.تبسمی کرد وگفت:«خدیجه...خدا تو را خیلی دوست دارد،من هم تو را خیلی دوست دارم.خدیجه...تو مادر دختر من هستی،می دانی این دختر نزد محبوبم چه جایگاهی دارد؟».خدیجه مستانگی را از نگاهش زدود و پرسشگرانه محمد را نگریست. « "من " خورشید آسمانم، " علی " ماه و " ا و" زهره است.خدیجه...او مادر " دو ستاره ی فرقدین " آسمان خواهد بود.خدیجه...محبوبم نام او را فاطمه گمارده است و فاطمه،فاطمه است.»
میلاد نور زهـــره ی آسمـــــان ها،مهدی(عج)،مبارک.
یاحق
بی رمق کار می کرد.چمن ها را شلخته آب می داد.دختر جوانی از کنارش آرام می گذشت و با موبایل حرف می زد.مدت ها بود که پسر کوچکش به او اصرار می کرد برایش گوشی اسباب بازی بخرد.ناگهان شلنگ آب از دستش رها شد،و روی دختر را خیس کرد.دختر گوشی را قطع کرد،نگاهی به سر و روی پیرمرد انداخت و در حالی که یک اسکناس۲۰۰۰ تومانی به او می داد،لبخندی زد و گفت:«بابت آب دادن به چمن ها».
دختر جوان به آرامی می رفت،با موبایل حرف می زد و می خندید.پیرمرد ایستاده بود،با خودش حرف می زد و....
یاحق
عصر جمعه بود.دل تنگ بودم و چشم انتظار.به گوشه ی حیاط رفتم و نگاهم را روی باغچه لیس زدم و گل های پژمرده اش را مسخره کردم.زبان نگاهم به درخت خرمالوی باغچه گیر کرد،و شاخه هایش مرا با خود برد.شاخه ها انحنای جالبی داشت،شبیه نیمه ی یک قلب بود.سرم را روی زانوهایم گذاشتم و به درخت زل زدم.پلک های سنگینم را روی هم گذاشتم،ولی هنوز درخت پیر نیم قلبی باغچه را می دیدم.ناگهان درخت خرمالوی پیر نیم قلبی،با درخت خرمالوی پیر نیم قلبی دیگری کامل شد.انحنای مخالفی داشتند ولی جفت بودند و یک دیگر را کامل می کردند.در آنی،درختان زیاد شدند و جنگل درختان خرمالوی پیر قلبی،جوانه زد وسبز شد و بهار زیبایی پدید آمد.بهار به سرعت رفت و مردمان نیازمند با تبرهایی آخته،جنگل قلبی را نیمه عریان کردند.آخر،تابستان رویاها با سرمای طاقت فرسایش نزدیک شده بود.
چشم هایم را وحشت زده باز کردم.درخت خرمالوی پیر نیم قلبی باغچه به من زل زده بود.
یاحق
سرد بود.با عجله نگاه می کرد.دستش را محکم گرفته بودم.گرمای بی رمقی را زیر پوستم حس می کردم.
نگاهش را به سمت مخالف دوخت و گفت:«چی می خواستی بگی؟!».
«می خواستم بگم...».بغض گلویم را می جوید.سرم داغ شده بود.دلم می خواست نگاهم کند.
نگاهش را به طرفم چرخاند،«زود باش،باید برم».
«راستش...اگه یه پرنده غذا نخوره،چند روزی دووم می یاره.ولی بدون آب،زیاد زنده نمی مونه».
هنوز یخش آب نشده بود.نگاهی به زمین انداخت و بعد زل زد به صورتم،«خب این چه ربطی به من داره؟!».
سرم را پایین انداختم و جوری که به سختی بشنود گفتم:«صدات برام آب بود و دیدنت دونه»؛نگاه سنگینش را حس کردم،سرم را بلند کردم تا خفه نشوم.گلویم می سوخت،ولی نمی خواستم حرفم نیمه تمام بماند،«ولی الآن دیدنت برام حکم آب داره و صدات دونه.اگه یه روز نبینمت دق می کنم».
دست به سینه شد.پا روی پا انداخت.غبغبی داد و گفت:«حقته که چشمات رو از کاسه دربیارم،ولی حیف...».
چشمانم گرد شد.بغضم ترکید و با صدای گریان و گرفته فریاد زدم:«حیف!...حیف که چی؟».
اشک هایم را پاک کرد،«آخه از کار بیکار می شم.»!
جا خوردم.گلویم خشک شده بود.آب دهانم را به زحمت قورت دادم و با تعجب پرسیدم:«چرا...؟».
«چون اون وقت دیگه نمی تونم دو تا چشم قشنگ رو تماشا کنم.آخه می دونی...چشمای خانومم اصفهونه!»
«اِوا...خودتو لوس نکن!»
گرم بود.آرام نگاه می کرد.دستم را محکم گرفته بود.گرمای کش داری را زیر پوستم حس می کردم.
یاحق
باز هم مثل همیشه با فریادهای مادرش برای نماز بیدار شده بود.به لج مادرش هم که شده جوری وضو می گرفت که آب به چشمانش نخورد و خواب از سرش نپرد.
حوله را برداشت و از پنجره به حیاط نگاه کرد.با حسرت،درخت خرمالو را تماشا کرد.مدت ها می شد که متوجه شده بود این درخت لعنتی تا اواسط بهار برگ نمی دهد،و این یعنی درخت خرمالو هم از او خوش بخت تر است و بیش تر می خوابد.
نگاهش را آرام و ناامید از درخت گرفت و به بنفشه ها گره زد.از گل های بنفشه ی باغچه یشان متنفر بود.چون آن ها هم او را مسخره می کردند،می خندیدند و در نتیجه خوش بخت تر بودند.این عوضی ها محض رضای خدا یک دانه گلبرگ بنفش هم نداشتند.گل های بنفشه زرد و نارنجی بودند.
آسمان را نگاه کرد.آفتاب زبانه زده بود.حوله را مچاله کرد.زیر سرش گذاشت و همان جا خوابید.
یاحق
«الو...»
بغض،صدایش را ترکانده بود.از نفس کشیدنش این را می شد فهمید.سلام که کردم،صدایش باز شد.با هیجان گفت:«دکتر گفته احتمال این که بشه از همشهریاش خون مورد نیاز رو پیدا کرد بیش تره».خوش حال شدم و گفتم:«خوبه...فردا می رم تالش،حتماً یکی پیدا می شه خونش به آقای شما بخوره».
خداحافظی که کردم،بلافاصله موبایلم زنگ خورد.خانمی گفت:«سلام...شوهرم نیست،می خوای بیا».دست هایم می لرزید و عرق از همه جایم جاری بود.نمی دانستم چه جوابی بدهم.سکوتم طولانی شده بود که با صدای آرامی گفت:«اوه...ببخشید،انگاری اشتباه گرفتم».
حسابی وا رفته بودم.صدای اذان می آمد.نمازم قضا شده بود...
یاحق
ازخواب که بیدارشدم، چشم هایم سوخت وحس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.با اکراه به اتاق بچه ها رفتم.میثم سرجایش نبود.باخودم فکرکردم بازهم شب را خانه نیامده است.باناراحتی به آشپزخانه رفتم آنجابود.صبحانه را آماده کرده بود. باتعجب پرسیدم:«میثم.....اینجایی؟«.نگاهی به من انداخت و گفت:« سلام مامان» لبخندی زد و ادامه داد:«می رم محسن رو بیدار کنم.»با نگاهم بدرقه اش کردم.هیچ گاه این قدر مهربان ندیده بودمش.ازبچگی یک دنده بود. همیشه باید چندتا فحش و نیشگون نثارش می کردم تا حرفم را گوش کند.وقتی هم که بزرگ شد دیگر فحش و نیشگون حریفش نبود،حرف وکارخودش بود.ولی امروز جور دیگری شده بود.صبحانه آماده کرده بود و محسن را از خواب بیدار کرده بود. محسنی که هر چند با هم برادر بودند و در یک کارگاه کار می کردند،ولی مثل سگ وگربه به هم می پریدند.
به آشپزخانه که آمدند، نگاه سوخته ی محسن سوزان بود وچشمان سوزان میثم سوخته .نگاه محسن برایم آشنا بود و چشمان میثم را دود گرفته بود.
صبحانه را که خوردیم،جلدی پرید و سفره را جمع کرد و آماده ی رفتن شد. کفش هایش را که می پوشید گفت:«مامان بره شب چیزی نمی خوای؟»گفتم :«به بابات می گم بخره ...فقط زود بیاید.»
جوابی نداد. نگاهم کرد. چشم هایم سوخت و حس کردم انگشتانم به هم چسبیده است. نگاهش را سوزاند و به سمت در خیز برداشت. ولی در قفل بود و باز هم کیلدش را گم کرده بود. آرام ایستاد تا محسن بیاید و بروند.حوصله ام سر رفت.رهایش کردم، و به اتاق رفتم که بخوابم. صدایش را بلند کرد. خداحافظی کرد و سریع رفت.آن قدر سریع ،که نتوانستم جوابش را بدهم. در که بسته شد،چشم ها یم سوخت وحس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.
عصر بود. دل تنگ بودم و چشم انتظار ،که تلفن صدایش لرزید محسن بود. آهسته گفت:«میثم....»،دلم آتش گرفت. فریاد زدم:«میثم چی.....؟»،جواب داد:«کارگاه سوخت، میثم هم....».گوشی از دستم رها شد.
چشم هایم سوخت و حس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.
یادت بخیر پسر عمه
خدا بیامرزدت...