نمیدانم این بار
چه خواهد دوخت
چه خواهد بافت
با دستان هنرمندش
مادر دلدوزباف افلاک
و به دو صورت خاموش
_که یکی دیده به راه_
چه نقابی خواهد داد؟
به یکی سادگی و
دیگری اش تنهایی
یا به هر دو خنده؟!
یاحق
این جا همه دلها به سراغ تــو روانه جمعی پی آذوقه و جمعی پی خانه
این خانه همه ساز و بساط طربانه ای دل به کجا،بهر که یی مضطربانه
سکوت من علامت رضاست
به آن جواب خاموشی
که بر حماقتی رواست
یاحق
تقدیم به عاشقانه هایت؛
تو که از بودن من
نفس به سینه لبریز نشاندی
دمی از ماندن من
خیال آسوده بنوش
که به لطف خالق دهر
همه دم فرصت عشق است
...یاحق
هم عاشق و هم معشوق ثانیست محمّد هـم نایب و هم یـار الهیست محمّد
بــاری کـه نبــوده قــــائم از عشق ، محمـّد بر عشق نشان سرفرازیست محمّد
«میلاد نبی عشق و آزادی مبارک»
یاحق
توی باغ خاطرات،نگاه عشق آبیه
غنچه های عاشقی،رنگشون طلائیه
گلای تو باغمون،نشون از رهائیه
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
آخه غنچه اطلسی،میدونه که زندگی
نباشه یه همدمی،میشه رنج و تنهایی
اینو هر غنچه دونست،ولی باز پلکشو زد
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
واسه پلک اطلسی،تو دل تاریکی ها
باغبون پیر ما،می زاره شب بوها رو
چشم به راه اطلسی،به امید یک نگاه
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
واسه انتظار گل،شب بوهای شب نما
اشک امید میریزن،توی رقص نور ماه
شب بو رو معنا میدن،انتظار و اشک و ماه
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
وقتی شب تموم میشه،آسمون طلا میشه
میگه آفتاب به گلش،رو بکن به اطلسی
تا نگاه ناز تو،چشماشو باز بکنه
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
وقتی که دلا گرفت،تو دل سرخی روز
باغبون امیدشو،غنچه ی زندگیشو
داد به بوی گل یاس،تا بشه اطلسی باز
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
یه سحر وقت نماز،باغبون با چشم خیس
سرشو بالا گرفت،نگاهش رو ساده کرد
زیر لب،لرزون و هیس نجوا میکرد
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
گریه های پیرمرد،پای غنچه اطلسی
غنچه رو امید دادش،همدم و نوید دادش
خیلی آروم تو گوشش،رمز عشقو لو دادش
آره بازم اطلسی چشماشو بسته هنوز
غنچه اطلسی باغ،اولین نگاهشو
با هزار عشق و امید،هدیه داد به باغبون
امیدو بره خودش،عشق رو هم برای اون
آره اطلسی دیگه چشماشو نبسته بود
باغبون با چشم خیس،با همون صدای هیس
خدا رو شاهد گرفت،که با آخرین گلش
بخونه آواز عشق،هی امید بده بهش
آره دیگه باغبون آخرین پلکشو زد
والسلام
ششم محرم الحرام هزار و چهارصد و بیست و شش
یاحق
آسمان،آبی خود از تــو گرفت همه ی عشق،نشان از تو گرفت
خانقه،صومعه و مسجد و دیر همه ی هست ز تـــو نام گرفت
یاحق
می روم...
می روم تنهای تنها می گذارم
تا ببینم می رسد روزی
که با بغضی گرفته،آه گونه،رعد گیرد برقی زند
گلو با بارش ابری بشوید
فریاد٬فریادی زند
که یادش باد
یادش باد،روزی قطره ای بودش که خوش نالید و بارید و برفت...
زنده ام
نفس میکشم
اما...
اما تنهای تنها.
هنوز غم یار دارم
و شاید تا آخرین نفس غمین باشم
و حسرت بار دست ها را نگاه کنم
دست هایی که می آیند و خالی می روند
خالی از من.
شاید...
یاحق
قاصدکم
غلتیدم و لغزیدم و ماسیدم
تا خبر زآمدن و ماندن و مردن گویم.
آمدم،ماندم و مُردم تا تو
نَپَرانی گِلِه بر قاصدک بعد منی:
«قاصدی بود و خبر داد و برفت و گم شد».
یاحق
ساقه
باران
ریشه
زندگی
عشق
می دانم...
ساقه ی بودن را
می دمد بر رویم،
ابر بارانی را
می دهد بر کامم،
ریشه در او دارم
او که عشق اول بار
از صدای گرمش
بر دل من افتاد.
بودنش را احساس
گفت و گویش را نرم
او نگاهش را گرم
می کند بر چهرم.
او که با هر خنجر
می دهد جان پرور
او که با هر دردی
می کند هم دردی
او که با هر خارم
سینه اش رنگین است
بلبلی که از گل
خار آن را خواهد.
بوسه اش جانم را
یاد معشوقی کرد
آن که او یادش را
در دلم آشوب است.
جانمازش انگار
قبله گاهم بوده
روزگاری که من
در وجودش بودم.
در جوانی او
دل به یارش داد
من پدید آمد.
دل از او مایه
داده است من را.
دل ربایم من
دل ربای او
او که از رویش
ماه دوم شد.
ای حقیقت دان
او نمی داند
تو ولی دانی
کاسه ی عشقم
فکر زر دارد.
ساقه
باران
ریشه
زندگی
عشق
"مادر"
یاحق
یکی بود،یکی نبود
زیر گنبد کبود
روی گنبد کبود
به غیر خدا نبود
اصغری تلق تلق
مردی بود اهل عرق
پایه ی یه دست ورق
پاش می افتاد زرورق
یه شبی رو پشت بون
زاغ می زد یه چیز جوون
با چلوندن تمبون
زل زدش به آسمون
یه شهاب کوچولو دید
از ذوقش ترمز برید
از سرش عرق پرید
هوار زد ستاره دید
بره بنده ی گدا
شهاب یه لا قبا
شد نشونه ی خدا
که بندم پاشو بیا
مرد اهل حال ما
بعد این قضیه ها
به خودش می گفت آقا
راوی دین خدا
پند به این زمین می داد
به زمان هی گیر می داد
به الاغ سلام می داد
حمالی یادش می داد
غزل می گفت مث آب
عرفان و دوغ و شراب
شعری از خیر و ثواب
حالت های خوب و ناب:
«دوش به میخانه نبودی به کجا رفته بودی؟
ســـــاقی راستشو بگو منو پیچونده بودی؟
از توی ساقی عرق نمی ماسه ساقیا دیشب خودت پاتیل بودی
اصلنش اصغری ساقی نمیخواد عاشق و طالب اون خــدا بودی»
قصه ی عشقی می ساخت
تهشم یه جور می بافت
که اگه دنیا نساخت
نباید ایمانو باخت
از قضا مورد ما
شد باباش پا در هوا
آقازادشون بلا
دخملیش واه واه وا
ننشون یه ور،دو ور
خانومیش خونه ی شوهر
آقای مؤمن خر
شد خودش کافر دهر
مرد قصه گوی ما
به تلافی با خدا
می زدش حرف جفا
فحش و حرف ناسزا:
« غصه و درد و بلا
می بارن از اون بالا
بالا رو کجا می گن
معلومه،پیش خدا
آخه من چه قدر خرم
غم و غصه رو سرم
باز میگم خدا دارم
نه،خدایی ندارم »
. . . .
. . . .
. . . .
. . . .
. . . !
یاحق
اگه آسمون بخواد صدا کنه
رعد بزنه،برق بزنه
بازم نعره واسه ی ما کنه
بهش می گم ای آسمون
آروم بمون...
به جای ناله و شیون،بغضتو زود بترکون
هق هق گریه سر بده،تا ابر غم تموم بشه از رو نگاه خوشگلت...
من می دونم که غم داری
یه چشم پر خون توی روز،یه چشم بی جون توی شب
واسه ی گریه میذاری...
ولی بدون ای بی وفا،با همه این عاشقیا
هنوز یه چیزی کم داری...
انگار نمی دونی خدا،بالا سر ما عاشقا،داره واسه دیوونه ها
یه نقش قالی می زنه
دریا آبی،خاک حنایی،سیاه سفید
ما رم به رنگ ماهی می زنه...
(از نوشته های قدیمی - ۲/۱۰/۱۳۸۳ )
در این گنبد که ایزد کرده دوار نمی بارد به جز غم های بسیار
مرا مهری عطا کرده پدیدار غم یار و غم یار و غم یار