تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
حلالیت نومچه

یاحق

نشستم حساب و کتاب کردم.
خودش به دادم برسه...داره سر به فلک می کشه بدهی یام.البته دوروغ نگم از اونی که فکر می کردم اوضام بهتر بود!ولی بازم قمر در عقربه.دعا کنید حال و روزم بهتر شه....
تا این جا که خواسته و همه چیزو جور کرده.بعد از اینم به امید خودشم...
ایشالا 17 تیر عازم سفر حجازم؛
حلالم کنید...

پی نوشت 1 : دوستایی که قبل رفتنم باهاتون تماس نمی گیرم؛فکر نکنید بدیایی که در حقتون کردم یادم رفته،روم نمیشه ازتون حلالیت بطلبم!تو رو به همون خدایی که می رم خونه ش،ازم بگذرید.به خودش قسم،دلم داره می ترکه از سنگینی بدی هام.حلالم کنید.حلالم کنید.حلالم کنید...

پی نوشت 2 : چه اونایی که گفتن،چه اونایی که نگفتن،همه و همه...براتون دعا می کنم.دعا می کنم خوشگل ترین بنده های رو زمین شید.چه دل با صفاتون،چه روی ماهتون...

همیشه خوب و عاشق باشید
یاحق

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

نامه ی بی نشونی

سلام

خیلی بی حوصله ام.هر چی تقلا میکنم بره تنهایی،جور نمیشه!دمغم.از تنهایی،از سردرگمی،از موندن وسط یه هزار راهی،از این که نمی دونم دارم چی کار می کنم،از این که عاشق نیستم،از این که دنبال دل مشغولی یا شاید حتی معشوق می گردم،نمی دونم از چی!شاید از یکی،چند تا،یا همه ی اینا دلم گرفته،قلبم تیر می کشه و میون این بارون و هوای تازه،دست و پا می زنم تا یه نموره هوای قابل تنفس پیدا کنم.هوایی که به این تن کرخت بسازه.هوایی که به این دل مرداب زده جون بده.اما انگاری قحطی اراده اومده تو این وجود بی رمق.انگاری خاک مرده پاشیدن به این ریه های کم رمق.آخه درد داره.درد داره بدونی قضیه از دوست نداشتن آب می خوره،از بی معشوقی نفس می کشه،از نادونی سیر می شه و باز اسیر سرگردونی باشی...بدونی باید عاشق کی باشی و نشی!بدونی باید بره کی بمیری و نمیری!بدونی باید حیرون کی باشی و نشی!بدونی می خوادت و نخوایش!
شاید اینا نباشه همه ی این چیزایی که تو این ذهن پریشونه.شایدم یه چیزی باشه ماورایی تر از اونی که هست!
ولی دعام کن.نمی گم دعا کن آسمونم آبی تر بشه که آسمون من و تو و ما نهایت آبی بودنه!دعا کن چشمای من نه مثل قبلنا،که نیلی تر از قبل ببینه آسمون و زمین و هر چی که بین ایناست و بمیره بره هر چی که اسمش خداست...

خوبی و عاشقی و دوست داشتن،بره هر کی دعام کنه،نکنه،بخنده،نیشخند بزنه یا...
یاحق

پ.ن:اولین باره که با "یاحق" شروع نکردم و تموم کردم.اما خوبیش اینه که سلام دادم!

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

دوست داشتنی دیگر!
یاحق


در دوست داشتنم ترس است.دلهره است.اضطراب است و شوق است...
ولوله ایست که سراپای وجودم را به سماع می خواند؛به هو هو و پایکوبی و رقص و اشک می خواند.
همه جانم مالامال زیستن است.همه روحم لبریز پیوستن است.و همه عشقم لبریز دوست داشتن است.
و می دانم.می دانم که دانسته هایم این بار نیز می شتابد به نمی دانمی دیگر؛به سرگشتگی یی آشناتر؛به بی قراری یی غریب تر ؛به شدنی کامل تر؛به زیستنی شگفت تر؛و به تلاطمی جانگدازتر.
و از این دوست داشتن تا دوست داشتن های پیشین؛فاصله بسیار خواهد بود؛از غرب تا شرق؛از خانه تا ویرانه؛از دیر تا بتخانه...
شاید!
2 نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

بارون وحشی بهاری
یاحق

بارون اومد.یه بارون وحشی.وحشی تر از ذات هر آدمی.وحشی تر از تو.وحشی تر از عشق.و من، زیر این بارون،خیس از عرق ابرای آسمون بهار،دستامو باز کردم و با همه ی دوست داشتنم،خدا رو بوسیدم...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   | 

ابرهای آسمانم کش آمده اند
 
یاحق
 
ابرهای آسمانم کش آمده اند.دوست داشتن هایم به مرز پاره شدن رسیده اند؛و عشقم پاره شده،گسسته و از عاشق و معشوقش گریخته است.
این جان بی جان،باز هم با دغدغه ی خاطری آشنا،امتحانی دیگر را لمس می کند.و ای خدا چه می شود؟!این بار چه می کنم؟دلی را،فکری را و یا حتی آرامشی را پریشان خواهم کرد؟یا تسلای موجودی خواهم شد؟
و خودم،آری خودم چه می شوم؟افکارم،بودنم،شدنم،ماندنم،رفتنم،دوست داشتنم،عشقم(اگر باشد)،اعتقادم،آزادی ام،زندگی ام...همه را چه می شود؟
2 نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387   توسط امیرعلی بارش   |