تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
مرد نقاشی
یاحق

دلم می خواهد مرد تابلوی نقاشی باشم؛در باغی پر از برف.و نیمه ی تنم را پشت تنه ی درختی پوشیده از برف مخفی کنم و با دستم شاخه ای را که از سنگینی برف خم شده،بالا بگیرم و گردن خم کنم و از زیرش آن طرف را نگاه کنم.فرقی نمی کند آن طرف چه باشد؛ادامه ی درختان پوشیده از برف،رودخانه ای با آب سرد و نیمه یخ زده،خانه ای با پرده های کنار رفته،کودکانی در حال برف بازی،یا زن زیبایی در حال قدم زدن.برایم فرقی ندارد.حتی اگر آن طرف،پایان نقاشی و قاب چوبی تابلو باشد...

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386   توسط امیرعلی بارش   | 

می روم...

یاحق


می روم...
می روم تنهای تنها می گذارم
تا ببینم می رسد روزی
که با بغضی گرفته،آه گونه،رعد گیرد برقی زند
گلو با بارش ابری بشوید
فریاد٬فریادی زند
که یادش باد
یادش باد،روزی قطره ای بودش که خوش نالید و بارید و برفت...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386   توسط امیرعلی بارش   |