تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
لعنت به این یک نخ

یاحق

 

١

چشم هایش می سوخت.پلک هایش به هم چسبیده بود و باز نمی شد.به زحمت بازشان کرد.چشمش به ساعت افتاد.خیلی دیر شده بود.با عجله لباس پوشید و با صورت آب نخورده و چشم های سوزان از خانه خارج شد.

جلوی کارگاه ایستاد.باد گرم و سوزانی به صورتش زبانه می زد.دست در جیبش کرد.کلیدی پیدا نکرد.کف دستش را روی در گذاشت.گرمای هوا،در را هم داغ کرده بود.دستش را به سرعت عقب کشید.مشت کرد و محکم به در کوبید.یکی از کارگرها باز کرد.داخل کارگاه شد.نفس عمیقی فرو داد و بوی غلیظ رنگ و تینر را هم با نفسش، قورت داد.ته گلویش سوخت.

لباس کارش را پوشید و به انبار رفت.گالن های تینر روی هم چیده شده بود.یکی برداشت.بازش کرد.روی زمین نشست و داخل قوطی رنگ ریخت و با قلم مو هم زد.هنوز از داغی در،کف دست هایش می سوخت.قلم مو از دستش رها شد و داخل قوطی افتاد.به غرق شدن قلم مو خیره شد. نگاهش را از قوطی دزدید و به کف دست هایش دوخت.دست هایش را به هم مالید،از جیبش پاکت سیگار و کبریت را در آورد،سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و کبریت را روشن....

 

٢

بیست و هفتم اردیبهشت پارسال بود،روز تولّدم.با عمّه و خاله و عمو و دایی و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و کلّی آدم دیگر،قرار بود روز تولدم را جشن بگیریم(غرض از جشن گرفتن تولّد من؛شادی کردن بود،نه تولّد من!). تلفن زنگ خورد و از آن طرف خط،دخترعموی عزیزم خبر دادند که پسر عمّه ام در کارگاهش سوخته و فوت کرده است.تولّد بنده به عزا تبدیل شد و روزی که قرار بود بیستمین سال تولّد من جشن گرفته شود،روز مرگ پسر عمّه ی بیست و چهار ساله ام،ختم گرفته شد.

***

٣

از پلّه های زیرزمین نیمه مخروبه ای پایین رفت.اوست محمود،پای پلّه ها نشسته بود و سیاهی لباس کارش را با بنزین می شست.سلام کرد و روی اوّلین پلّه نشست.بخار بنزین،آب چشمش را درآورد و گلویش را قلقلک داد.سرفه ای کرد،آب دهانش را فرو داد و سر صحبت را با اوستا باز کرد:«می گم اوستا...دستت درد نکنه بابت بیمه؛نامزدم خیلی خوشحال شد وقتی فهمید بیمه ام کردید.هو...م راستش از شما چه پنهون فردا می خوام برم خرید عروسی؛شرمندم می کنید اگر حقوقمو چند روزی زودتر بدید.

اوست محمود لباس کارش را از تشت بنزین درآورد،سر پا ایستاد و چلاند.روی شانه اش انداخت و به پستوی کارگاه رفت و از همان جا صدایش را بلند کرد:«دست و بالم خالیه...»

از روی پلّه بلند شد.پاکت سیگار و فندک را از جیبش درآورد.سیگاری گوشه ی  لبش گذاشت.در فندک را باز کرد و با صدای انفجار،گُر گرفت و به بیرون پرتاب شد...

 

٤

بست وهفتم خرداد امسال بود.یک ماه از سالگرد پسر عمّه ام می گذشت.خبر سوختن این یکی را هم دایی ام داد .زنده مانده ولی پنجاه و دو درصد سوخته است...

***

٥

لعنت به این یک نخ! لعنت به این سیگار...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386   توسط امیرعلی بارش   | 

قصّه ی نخستین عشق

یا حق

 

...دیر زمانی بود که مهمان ها رفته بودند.نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت.صاحب خانه در جای خود آرام گرفت و گفت:«ما قرار گذاشتیم که هر یک از ما باید داستان نخستین عشق خود را حکایت کند...»

دوست ما مردی چهل ساله با موی خرمایی که روی شقیقه اش به سفیدی می زد،پس از کمی سکوت و فکر جواب داد:«راستی هم که داستان نخستین عشق من از داستان های ساده و عادّی نیست.»

 

 

برای خواندن ادامه ی داستان،روی (( ادامه مطلب )) کلیک کنید.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386   توسط امیرعلی بارش   |