یاحق
دلم گرفته است؛از چیزی که می دانم که نمی دانم چیست!
دل بی قرارم گرفته است و در بی قراری اش،خیال می سازد و می سوزد.می سوزد و چشم هایم را به ترحم وامی دارد تا بگریم؛بگریم تا اشک چشم،آتش بی قراری اش را سرد کند.
آه که این زمین چه قدر برایم تنگ می شود.برایم تنگ می شود وقتی که می دانم صاحب عشق کیست و یارای عشق ورزیدن به او را ندارم و در زمینش هم کسی یارای عشق ورزیدن مرا ندارد! و آن قدر دلم تنگ است که گریه هم یارای شستن غبار تنهایی را از این دل ندارد.
خدایا...وقتی چیزی را می خواهم از تو بخواهم،خواسته ام را فراموش می کنم و در حضور تو خاموش می شوم.ساکت می شوم و نمی دانم چه بخواهم؟!
خدایا...رهایم کن.رهایم کن از این زندان نادانی و نایابی،تا آزاد شوم،تا آرام شوم،تا نفس بکشم،که نفس کشیدن هم برایم مرگ آور شده است.
خدایا در این پهنه ی آفرینشت به کدامین قبله عشق ورزم که سوی تو باشد؟!
خدایا...رهایم کن.
خدایا...
یاحق
تهران،ساعت چهار و بیست و شش دقیقه ی بعد از ظهر،بیست و نهم اسفند.ترافیک در تهران قفل می شود.رفت و آمد امکان پذیر نیست.خیابان ها سرشار از ماشین شده است.چند ساعتی تا تحویل سال باقی نمانده.ماشین ها در خیابان و رانندگان و سرنشینان در انتظار باز شدن ترافیک و رسیدن به خانه ها و آغاز سال نو...
چراغ زرد روشن می شود.پیرزن،تکه کارتنی را روی پاهایش می گذارد و مشغول نوشتن می شود.
نوشتن را تمام می کند و تکه کارتن را به پیرمرد می دهد.پیرمرد خط ناخوانای نوشته را به زحمت می خواند.«م...ن مر...ایض دا...رم کو...مک کو...نید».
چراغ قرمز روشن می شود.پیرمرد،دسته های ویلچر پیرزن را به دیوار تکیه می دهد و به طرف چهار راه می رود.تکه کارتن را با دست به سینه اش نگه می دارد و کنار تک تک ماشین ها می ایستد.به هر ماشینی که می رسد،شیشه ها را بالا می دهند.
نگاهش به پسرک گل فروش پرت می شود که دسته گلی را به زن و مرد جوانی می فروشد.زن و مرد جوان،می خندند و به پسرک پول بیشتری می دهند.
پیرمرد قدم هایش را به طرف ماشین آن ها تند می کند.پسرک را کنار می زند و تکه کارتن را به شیشه ماشین می چسباند.مرد،گوشه ی یک اسکناس صد تومانی را از نیمه ی باز پنجره بیرون می دهد.پیرمرد گونه هایش سرخ می شود و نگاهش را به چشم های مرد جوان می دوزد و با لهجه ی غلیظی می گوید:«م...ن گدا نیستم».
زن جوان،شیشه را پایین می دهد و دست مردش را عقب می کشد و با لبخند،دسته گل را به پیرمرد می دهد.پیرمرد می خندد و دسته گل را از دور برای پیرزن تکان می دهد...
چراغ سبز روشن می شود.