تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
آرزو

یاحق

 

 

۱

یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،یک قطره کوچولو بود که در خانه ی ابری،در کنار مامان ابری خود زندگی می کرد.قطره کوچولو،خیلی دوست داشت زودتر بزرگ شود،تا بتواند ببارد و به آرزویش برسد.آخر،درسرزمین ابری،هر قطره ای که روی یک گل می افتاد،آرزویش برآورده میشد...

 

برای خواندن ادامه ی داستان روی گزینه ی (( ادامه مطلب )) کلیک کنید.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386   توسط امیرعلی بارش   | 

غسل
یاحق

لحظه ای صدای صلوات و تکبیر و لااله الا الله قطع نمی شد.بعضی ها صلوات که می فرستادند،لب های خود را تکان می دادند.چند نفری پشت سر آخوند پیری ایستاده بودند و هر از گاهی بلند،الله اکبر می گفتند.دسته های لااله الا الله گویان هم،تند تند رد می شدند و زن ها و مردهایی که گریه می کردند و فریاد می کشیدند را به دنبال خودشان می کشیدند و بقیه هم تماشاچیانی بودند که دست به سینه ایستاده بودند و سری تکان می دادند و به دور و برشان نگاه می کردند تا نوبت خودشان بشود و گریه و زاری کنند.

چشم هایم را به در قسمت مردانه دوخته بودم.دومین روزی بود که آنجا بودم.روز قبل که داخل رفتم،از پشت شیشه،غسل دادن چند نفر را تماشا کردم و منتظر شدم تا شسته شدن بدن سوخته ی میثم را ببینم.اما جنازه را تحویل نداده بودند و به فردایش حواله کرده بودند.فکر و خیال دست و پا زدن و تقلا کردن میثم،وقتی که می سوخت،امانم را بریده بود. وقتی به خودم آمدم،باز هم پشت شیشه ی غسالخانه،به تماشا ایستاده بودم.به دست مرده شورها خیره شده بودم تا هر وقت میثم را آوردند،همه چیز را خوب ببینم.صدای شیون و لااله الاالله ناگهان اوج گرفت.به تابلوی سیاه و خاک گرفته ای که سردست مرد صورت سوخته ای بود،خشکم زد.

سوختگی شدید بود و میثم را غسل نکرده،کفن کرده بودند. 

 

2 نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386   توسط امیرعلی بارش   |