سلام؛
سلام به پاکی،به آب،به الهه ی پاکی آب،آناهیتا؛به رب النوع انسان هایی از جنس پاکی،از جنس زن.
سلام به تن نازی تو،به زیبایی تو،به کرشمه ی لحن آسمانی تو،به شور سخن گفتن تو،به جولانگاههای گذشته ی تو،به ویرانه هایی که هراس تنهایی را در وجودت شعله ور کرده است.
سلام به بی تابی ای که برای یافتن هم نشینی شایسته داری؛بی تابی ای که طنین نفس های به شماره افتاده ات را برایم همچون نغمه ی زخمه زدن نی بریده از نیستانی بر تار بی کسی خویش ساخته است.نی ای که از اصل خویش دور افتاده است و به جای لب زدن بر نی با کسی،زخمه بر تار بی کسی می زند.
سلام به موجودی که جسارت عصیانگری ام را جان می بخشد.عصیانگری ای که ندای از خلق به حق را در درونم نجوا می کند.
آه که چه قدر دوست دارم کوس انا الحق بزنم،کوس انت الحق بزنم،کوس نحن الحق بزنم؛که خدا یعنی من،یعنی تو،یعنی ما.
آری...نمی گویم من یعنی خدا،نمی گویم تو یعنی خدا،فقط ما یعنی خدا؛که همه چیز یعنی خدا،و من همه چیز نیستم و تو همه چیز نیستی،ما همه چیز هستیم.
می خواهم فریاد بزنم، می خواهم کائنات را با صدایم بلرزانم.می خواهم بگویم که خودخواهم،خودبینم،خودپرستم؛که خودخواهم یعنی خود را می خواهم،که خودبینم یعنی خود را می بینم،که خودپرستم یعنی خود را می پرستم؛و "خود" یعنی من و تو،یعنی "ما"،یعنی "خدا".