یاحق
از هیاهوی شهر گریخته بود و سوی بلندی را پیش گرفته بود.راهی تا کوه نمانده بود.ایستاد و جست و جو کنان به کوه نگاه کرد.بلندترین قله را نشان کرد و مسیرش را پیش گرفت.پای قله که رسید،لحظه ای درنگ کرد.برگشت و پشت سرش را نگاهی انداخت.چراغ های شهر کم کم داشت روشن می شد.نگاهی به آسمان انداخت.آسمان هم صورت ماه را داشت قاب سیاه می گرفت.فرصتی تا شب نمانده بود.نفس عمیقی کشید و شیب قله را به سرعت بالا رفت.
چند قدمی بیشتر تا نوک قله نمانده بود.به هن و هن افتاده بود.پاهایش خشک شده بود.چشمش به غار کوچکی افتاد.خود را با زحمت به داخل غار کشاند و گوشه ای نشست و به صخره ای تکیه داد.همه ی بدنش به رعشه افتاده بود.چشمانش را بست و دست هایش را دور سینه جمع کرد.صدای غریبی در گوشش پیچید.ترس تمام وجودش را گرفته بود.خواست خودش را به بیرون غار بیاندازد،ولی نتوانست.چهره اش دگرگون شده بود.صدا با شدت بیشتری در گوشش نجوا می کرد.از شدت هیجان و اضطراب می خواست فریاد بکشد.زبانش بند آمده بود.می خواست گریه کند،چشمانش خشک شده بود.حس کرد الآن است که نفسش بند بیاید.صورتش سرخ شده بود...
چشم هایش را باز کرد.ماه،چادر ستاره دارش را سر کرده بود و از دهان باز کوه به او چشم دوخته بود.سراسیمه از جایش پرید.حس کرد می خواهد پرواز کند.با عجله از غار بیرون آمد و هروله کنان شیب کوه را پایین رفت.به سوی شهر دوید.چراغ های شهر داشت خاموش می شد.ایستاد.پشتش را نگاه کرد.کوه دهانش باز مانده بود و آسمان صورت ماهش را پشت ابر پنهان کرده بود.نگاهش را به طرف شهر گرداند.آخرین چراغ هم خاموش شد.شانه هایش سنگینی می کرد.صدای غریب آشنا را به خاطر آورد و با صدای بلند خواند و به سوی شهر شتافت.«اقرا باسم ربّک الّذی خلق.خلق الانسان...»
یاحق
روز داشت تمام می شد.درخت ها لخت شده بودند و لباس رنگی خود را روی زمین پهن کرده بودند و به تماشای تصویر آسمانی لباس های زرد و نارنجی و قرمز خود،خشکشان زده بود.
هنوز یک برگ قرمز روی درختی مانده بود و تصویرش در انتهای افق خودنمایی می کرد. برگ از درخت جدا شد،چرخی زد،و آرام روی زمین افتاد.روز تمام شده بود.