یاحق
ابرها شبیه دنده های یک جنازه ی گندیده از سینه ی آسمان بیرون زده بودند.آسمان از فرط سنگینی ابرها سرخ شده بود و زور می زد آن ها را از خود بکند.گاهی نعره ای می کشید و چند قطره ای اشک می ریخت تا کسی را از روی زمین به تماشای حال نزارش بکشاند.آدم ها هم با قدم های تند و سرهای پایین به خانه های خود فرار می کردند.
مرد کف اتاق دراز کشیده بود و از لای پرده به آسمان چشم دوخته بود.گرمای اتاق ناتوانش کرده بود و به زحمت می توانست بدن عرق کرده اش را بخاراند.
با هر زحمتی بود خورشید خودش را از لای خونابه و چرک لخته شده بیرون کشید و در اولین نگاه،مرد را از لای پرده دید.برقی زد و سعی کرد ابرها را کنار بزند.آسمان هم از تپیدن خورشید جان گرفت و با شدت بیش تری باران اشک های خود را به شیشه کوبید تا مرد را به کنار پنجره بکشاند.
مرد کف اتاق دراز کشیده بود و از لای پرده به بیرون زل زده بود.آسمان به چشم های او خیره شد.تصویر دنده های یک جنازه ی گندیده در چشم های مرد خودنمایی می کرد.