یاحق
یکی بود،یکی نبود
زیر گنبد کبود
روی گنبد کبود
به غیر خدا نبود
اصغری تلق تلق
مردی بود اهل عرق
پایه ی یه دست ورق
پاش می افتاد زرورق
یه شبی رو پشت بون
زاغ می زد یه چیز جوون
با چلوندن تمبون
زل زدش به آسمون
یه شهاب کوچولو دید
از ذوقش ترمز برید
از سرش عرق پرید
هوار زد ستاره دید
بره بنده ی گدا
شهاب یه لا قبا
شد نشونه ی خدا
که بندم پاشو بیا
مرد اهل حال ما
بعد این قضیه ها
به خودش می گفت آقا
راوی دین خدا
پند به این زمین می داد
به زمان هی گیر می داد
به الاغ سلام می داد
حمالی یادش می داد
غزل می گفت مث آب
عرفان و دوغ و شراب
شعری از خیر و ثواب
حالت های خوب و ناب:
«دوش به میخانه نبودی به کجا رفته بودی؟
ســـــاقی راستشو بگو منو پیچونده بودی؟
از توی ساقی عرق نمی ماسه ساقیا دیشب خودت پاتیل بودی
اصلنش اصغری ساقی نمیخواد عاشق و طالب اون خــدا بودی»
قصه ی عشقی می ساخت
تهشم یه جور می بافت
که اگه دنیا نساخت
نباید ایمانو باخت
از قضا مورد ما
شد باباش پا در هوا
آقازادشون بلا
دخملیش واه واه وا
ننشون یه ور،دو ور
خانومیش خونه ی شوهر
آقای مؤمن خر
شد خودش کافر دهر
مرد قصه گوی ما
به تلافی با خدا
می زدش حرف جفا
فحش و حرف ناسزا:
« غصه و درد و بلا
می بارن از اون بالا
بالا رو کجا می گن
معلومه،پیش خدا
آخه من چه قدر خرم
غم و غصه رو سرم
باز میگم خدا دارم
نه،خدایی ندارم »
. . . .
. . . .
. . . .
. . . .
. . . !