یاحق
«ماه رمضون که بیاد،چشامو می بندم،گوشامو می گیرم و فقط درددل می کنم...با خدا.»
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
من بودم و نبودم...
به تو اصرار می کردم،با تمام وجود...
خوب به خاطر دارم.بغض می کردم،گریه می کردم،نق می زدم،آرزو می کردم،خواهش می کردم،ولی نمی گذاشتی من باشم؛ناسزا می گفتم،لج می کردم،دعوا می کردم،فرار می کردم،ولی نمی گذاشتی من باشم.
آخر...خواستی خودم بفهمم.فرصتم دادی،به من گفتی به کارگاه آفرینش بیایم.گوشه ای بنشینم و خوب و بد کار را ببینم.سبک سنگین کنم،آن گاه تصمیمم را به تو بگویم، که باشم یا نباشم...آن وقت تو ببینی چه می شود،که بگذاری باشم یا نه!
خوب به خاطر دارم.آمدم و روی سکویی نشستم.انتظار کشیدم،خیلی...خیلی زیاد.
تو می خواستی فرصت تأملم داده باشی.ولی من آن قدر هیجان زده بودم که فکر کردن و فهمیدن برایم غیرممکن شده بود.افکارم مشغول برنامه ریزی آینده ام بود.سفر بودنم،بودنی پس از بودن.
خسته شده بودم،صبرم دیگر تمام شده بود،ناامید شده بودم،به قولت شک کرده بودم،ولی ایمانم می گفت که قولت را عملی خواهی کرد...و کردی.فرشته ای آمد،دستم را گرفت و آخرین پیام های تو را برایم خواند. گفت که می خواهی بمانم،نروم؛بیش از این پیش نروم،خطرناک است،پر مسئولیت است،ریسک است. ولی قبول نکردم،سرکشی کردم.گفتم نه،خسته شده ام،از این جا بریده ام،برایم تکراری شده است.گفتی باشد،اشکالی ندارد،آخرین فرصت را هم به تو می دهم.قبل از بودنت،کارگاه آفرینش را ببین.سه دالان تکامل را نظاره کن و بعد تصمیمت را بگیر.
خوش حال شدم.این پا و آن پا می کردم،و تو برایم شرط گذاشتی؛نباید چیزی را بشنوم،گوش هایم را باید بگیرم.من ذوق زده بودم،قبول کردم و همراه فرشته ی قباپوش هفت رنگی وارد دالان اول شدم.
زیبا بود.فرشته،دریا را نشانم داد و اشاره کرد می خواهی دریا شوی؟گفتم نه.جنگل را نشانم داد و اشاره کرد می خواهی جنگل شوی؟گفتم نه . آسمان، خورشید، ماه، ابر،برق،گل،شبنم و... همه را گفتم نه،این ها کوچک اند،کم اند،بی صدا هستند.
فرشته نگاهم کرد،نگاهی از سر دل سوزی...نگاهش برایم بچه گانه بود.به فرشته ریش خند زدم؛به کوته بینی او،به جماد بودن او! و در دل به سادگی اش خندیدم و از دالان اول خارج شدم.
می خواستم وارد دالان دوم شوم،نگذاشتند.گفتند تو می خواهی بدانی هنوز پشیمان نشده ام؟! گفتم نه،هنوز نه،می خواهم بیش تر ببینم،بیش تر بدانم،نمی خواهم ندیده تصمیم گرفته باشم.تو گفتی باشد،فرصتی دیگر می دهی تا دالان دوم را هم سیر کنم،ولی برای وارد شدن به دالان دوم نباید چیزی را ببینم،باید چشم هایم را ببندم.و من قبول کردم.گفتم باشد...نمی بینم.
همراه فرشته ی خوش آلحانی وارد دالان دوم شدم.صداهای شگفتی می آمد.فرشته،صدای مورچه را نشانم داد،گفت می خواهی مورچه شوی؟گفتم نه.صدای پرنده را نشانم داد،گفت می خواهی پرنده شوی؟گفتم نه.حیوان،رعد،باران،موج و... گفتم نه،این ها کوچک اند،کم اند،بی رنگ و رو هستند،نمی خواهم،نمی خواهم،نمی خواهم.دویدم،دویدم تا آن جا نباشم.فرشته صدایم کرد،صدایی با لحن دل سوزی...ولی من پاسخش ندادم،رفتم،ترکش کردم.
ازدالان دوم که خارج شدم،تو را دیدم.دور بودم ولی نزدیک بودی.نگاهم می کردی ولی من سر به بالا دوخته بودم.نوازشم کردی،گفتی دوستم داری،گفتی نروم،بمانم،جای من همین جاست.قبول نکردم،گفتم باید بروم،گفتم تو نمی خواهی من جاهای دیگر را تجربه کنم.گستاخی کردم،ولی تو باز لبخند زدی،گفتی باشد،بروم،ولی باید بدانم دالان سوم راه پیش دارد و راه پس ندارد.گفتی اگر بروم باید بروم...
لحظه ای درنگ کردم،گفتم باشد.گفتی همه چیز را از من خواهی گرفت و باید خودم تلاش کنم،تلاش کنم تا چیزهای از دست داده و احیاناً چیزی بیش از آن را باز بیابم.این کارت لطف بود،لطف در برابر گستاخی من.فرصت بود،فرصت در برابر بی تابی من.ولی باز هم من نفهمیدم.فقط با دل خوری قبول کردم.گفتم باشد. شرط گذاشتی،گفتی نباید چیزی را بشنوم،نباید چیزی را ببینم،گوش ها و چشم هایم را باید ببندم.دل خورتر شدم،ولی عجول بودم و مشتاق بودن.گفتم باشد،شرطت را قبول می کنم. ناگهان فکری به سرم زد.فکری شوم،ولی خام.تصمیم گرفتم گولت بزنم.تصمیم گرفتم داخل شوم ولی چشم ها و گوش هایم را نبندم...در آن لحظه دست بر شانه ام گذاشتی و گفتی دوستم داری.گفتی آگر چیزی می خواهی به خاطر خودم است.
جاخورده بودم.ترسیدم پشیمانت کرده باشم.گفتم باشد،می بندم،گوش ها و چشم هایم را می بندم.اشتباه کردم،مرا ببخش.التماست می کنم،بگذار داخل دالان سوم شوم.
گفتی باشد،داخل شو...
خوش حال شدم.سراسیمه به سمت دالان شتافتم.فریاد زدی اگر خواستم می توانم ببینم،می توانم بشنوم،ولی بهتر است کر و کور باشم.فریادت را می شنیدم،فریادت را می شنیدم و می دویدم.خواستم بگویم ترجیح می دهم لال باشم تا کر و کور.گفتی نه،لال نباش،ولی اگر خواستی کر و کور باش...
***
وارد شدم،شنوا و بینا...شگفت انگیز بود.
آسمان،خورشید،ماه،ابر،برق،گل،شبنم،مورچه،پرنده،حیوان،رعد،باران،موج و...هر چیز در دالان اول و دوم بود،این جا هم بود.از تصمیم خود غره شده بودم و برنده ی معامله بودم...
به دریایی رسیدم.همان دریایی بود که قرار بود آن باشم.جلوتر رفتم تا از نزدیک ببینمش،آری ببینمش.درونش موجود شگفتی بود.موجودی بدقواره،زشت و تنها! خوب نگاهش کردم.انگار من بودم.من جسم شده بودم.منی که بودم و نبودم،حالا بودم و بودم.زشت بودم،ولی جالب بودم.تنها بودم،ولی بودم . و خوش حال بودم که دریا بودن را نپذیرفته ام.
دریا را رها کردم.به جنگلی رسیدم.همان جنگلی بود که قرار بود آن باشم.جلوتر رفتم تا از نزدیک ببینمش.صداهایی شنیدم،آری شنیدم.صدای مورچه بود،پرنده بود،حیوان بود،همان هایی که قرار بود من باشم،و این بار دیدمشان و شنیدمشان.جالب بودند ولی نه به جالبی من.از معامله ام خشنود بودم.از این که دریا،جنگل،مورچه،پرنده، حیوان و... نبودم و آدم،آری آدم بودم،خوش حال بودم.
روزها گذراندم،شب ها گذراندم،ماه ها،سال ها و عمرها...
من تنها بودم و دریا نه،من تنها بودم و جنگل نه،من تنها بودم و مورچه نه،من تنها بودم و پرنده نه،من تنها بودم و حیوان نه...حسرت می خوردم،غبطه می خوردم،کاش دریا بودم،کاش جنگل بودم،کاش مورچه،پرنده یا حتی حیوان بودم تا تنها نبودم...............و ناگهان چیزی دیدم،کسی دیدم.او مثل من بود،باورم نمی شد.
ولی لحظه ای به یاد فریاد تو افتادم.تصمیم گرفتم چشم ها و گوش ها یم را ببندم ،نشنوم ،نبینم.بستم ،نشنیدم،ندیدم.ولی حس کردم،وجودی غیر از وجود خودم و مثل خودم.حس کردم دوستش دارم.ولی می تر سیدم.یاد تو افتادم،دوستم داشتی ولی از تو گریختم،دوستم داشتی ولی رهایت کردم،دوستم داشتی ولی نامهربانی ات کردم.
خواستم فرار کنم،خواستم بگریزم،خواستم رهایش کنم،خواستم نامهربانی اش کنم.ولی باز یاد تو افتادم،یاد فرصت دادن هایت،یا مهربانی هایت،یاد...
با خود گفتم من گریختم ولی تو نگریختی ،من رهایت کردم ولی تو رهایم نکردی،من نا مهربانی ات کردم ولی تو مهربانی ام کردی...
تو توانستی پس من هم می توانم،پس ماندم،نرفتم...رفتم به سویش،دستش را گرفتم.گرم بود ولی نه به گرمی تو،نرم بود ولی نه به نرمی تو،زیبا بود ولی نه به زیبایی تو.
به او لبخند زدم،لبخند زد،لبخندش چشم نواز بود،خوش حال شدم از بینایی ام.دستانش را فشار دادم،فریاد زد،فریادش گوش نواز بود،خوش حال شدم از شنوایی ام.
روزها گذراندیم،شب ها گذراندیم.ماه ها و سال ها و عمرها...
او رهایم کرد.یا رفت،یا تو بردی.نیست،اصلا نیست.دل تنگ می شوم،لبخندش را نمی بینم.دل تنگ می شوم،فریادش را نمی شنوم.دل تنگ می شوم...آه،او نیست تا حرفی برایش بزنم.
***
چشم هایم را می بندم،گوش هایم را می گیرم و نجوا می کنم،آن قدر نجوا می کنم تا زمان بازگشتم برسد.
سرگردانم،حیرانم.نمی دانم چیزهای از دست داده و احیانا چیزی بیش از آن را باز می یابم؟!...نمی دانم،نمی دانم،نمی دانم.
سر به زیر می شوم،حرف گوش کن می شوم،کور و کر می شوم و به درخواستت لال نمی شوم و با تو حرف می زنم.ولی نه،باز هم گستاخم،نامهربانم...کور و کر می شوم،چون مجبورم.لال نمی شوم،چون مجبورم.تو مرا دوست داشتی در حالی که برتر از من بودی و من او را دوست داشتم در حالی که او از من بود و من از او .
پس من و تو تفاوت داریم.تفاوتی از تو تا من،از خدا تا بنده...
«ماه رمضون اومد...»
یاحق
صدای اذان را نمی شنید.آفتاب روسری اش را داغ کرده بود و سرش را می سوزاند.زیرپوشش حسابی خیس شده بود.مانتوی سفیدش لک برداشته بود.تندتند راه می رفت.فکر و خیال امانش را بریده بود.صدای دکتر توی گوشش می پیچید و ولش نمی کرد؛«چل پنجا میلیون هزینه ی آووردن سلول از خارجه...».باز هم شروع کرد به حساب و کتاب کردن؛«طلاهام دیویست و هفتاد تومن،یه میلیون بابامینا،ماشینم که فروختیم سه میلیون و نیم...می شه...چاهار میلیون و هفتصد وهفتاد هزار تومن».لبش را گزید و قدم هایش را تندتر کرد.پسر کوچکش را از صبح تا حالا سپرده بود به شوهرش.دیگر توی بیمارستان همه می شناختندش،برای همین بچه را به پرستارها می سپرد.پرستارها هم از دست نق و نوق های اعصاب خردکن پسرک،او را پیش پدر مریضش می بردند تا سرگرمش کند،بلکه ساکت شود.
جلوی در بیمارستان که رسید،هنوز داشت حرف دکتر را عق می زد.کلافه شده بود.کمی نشست تا خستگی در کند و سر و رویش را مرتب کند.دلش نمی خواست شوهرش او را ناراحت ببیند.آینه اش را از کیفش درآورد.روسری اش را مرتب کرد.لب هایش را مک زد و رژ مالید.
از جایش بلند شد و وارد محوطه ی بیمارستان شد.نگهبانی را دور زد و از پله ها بالا رفت.به اتاق که رسید کمی ایستاد.چشم هایش را بست.نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند بزند.در را آرام باز کرد و از لای در شوهر و پسرش را دید که از پنجره بیرون را نگاه می کنند.بی سر و صدا وارد اتاق شد.پشتشان ایستاد و آب دهانش را به زحمت قورت داد.نتوانست سلام کند.گلویش تیر می کشید و دهانش تلخ بود.چشمش از پنجره به خیابان افتاد.آدم ها تندتند راه می رفتند و ماشین ها تندتند بوق می زدند...
یاحق
پشت میله ها کز کرده بود.بی این که نگاش کنم،پرسیدم:«تو فکر میکنی اون دنیا اوضات چه جوری باشه؟».نفس عمیقی کشید و گفت:«بهشت».پوزخند زدم و گفتم:«آخه...آخه به چه امیدی؟».نفسشو حبس کرد و به من نگاه کرد...پشت میله ها دراز کشید،به سقف خیره شد و نفسشو آزاد کرد...
«حتما به http://gyn.blogfa.com/post-17.aspx سر بزنید...»
یاحق
میلاد معـــــــشوق مـــــــــــحبوب مبارک
خدیجه از درد شیرینش به خود می پیچید.نه ماه از دمیدن نور دردانه ی خداوندی بر پیکره ی او می گذشت.
نه ماه سختی کشید.نه ماه صبر کرد.نه ماه رازداری کرد و راز آفرینش زن را در وجود خود پروراند تا مطلع زهره ی آسمان ها فرا رسد.و حالا بی تابی می کرد.دوست داشت این لحظات نیز به سرعت لبخند و به شیرینی آن نه ماه سپری شود.نه ماهی که حالا برای او خاطره شده بود؛خاطره ای خوش،از طنین صدای فاطمه در وجودش.غروری نشئه آور،از بارداری سرچشمه ی کوثر در درونش...
ناگهان در باز شد و اندام اثیری چهار زن را در پیشانی در دید.
«وای...خدای من...چه می بینم!»
ساره،همسر ابراهیم خلیل الله...مریم،مادر عیسی روح الله...آسیه،مؤمن و کلثوم،خواهر موسی کلیم الله...
خداوند صبر خدیجه را پاسخ گفته بود.نه صبر تلخی بارداری،که بارداری فاطمه – زهره ی آسمان ها – خودش حلاوت پاداشی بهشتی را داشت؛پاداش صبر در برابر گستاخی قریش که خدیجه را طرد کرده بودند.خدیجه از زنان قریش قابله طلب کرده بود و آنان خدیجه را از خود رانده بودند.به او گفته بودند تو از قریش نیستی،تو از یتیم ابوطالب،محمدی و قریش را با محمد فقیر کاری نیست. و خدیجه بر آنان متأسف شده بود و وجود همسرش را بر خدای سپاس گفته بود.زنان قریش نمی فهمیدند نور نبوی یعنی چه.آن ها نمی فهمیدند جلال سرمدی یعنی چه.نمی فهمیدند ازدواج احمدی یعنی چه.و نباید هم می فهمیدند،آخر زنان زمینی را با شوی آسمانی چه کار؟!
...چهار قابله ی آسمانی بر بالین خدیجه،که زهره ی آسمان ها را حامله بود،نشستند.و خدیجه به رنج لبخندی فارغ شد.
فاطمه – زهره ی آسمان ها – از مادری آسمانی،طلوع کرد.ده حورالعین بهشتی،مشتاق و سرمست از اقبال آسمانی خود،دردانه ی ایزدی را با آب کوثر شستند و در حریری بهشتی در آغوش پدر آسمانیش گذاردند.پدر،پاره ی تنش را بوسید،شمیم بهشت را از اندام دخترش بویید و محبوبش را از صمیم دل سپاس گفت.
محمد همچون طفلی شیرین و دوست داشتنی،لب ریز شادمانی بود.آرام و قرار نداشت.طفل را به آغوش مادر سپرد و هر دو را به آغوش کشید و آرام گرفت.گونه های خدیجه را بوسید و نگاه قدردانش را در نگاه مستانه ی همسرش غوطه ور ساخت.تبسمی کرد وگفت:«خدیجه...خدا تو را خیلی دوست دارد،من هم تو را خیلی دوست دارم.خدیجه...تو مادر دختر من هستی،می دانی این دختر نزد محبوبم چه جایگاهی دارد؟».خدیجه مستانگی را از نگاهش زدود و پرسشگرانه محمد را نگریست. « "من " خورشید آسمانم، " علی " ماه و " ا و" زهره است.خدیجه...او مادر " دو ستاره ی فرقدین " آسمان خواهد بود.خدیجه...محبوبم نام او را فاطمه گمارده است و فاطمه،فاطمه است.»
میلاد نور زهـــره ی آسمـــــان ها،مهدی(عج)،مبارک.
یاحق
بی رمق کار می کرد.چمن ها را شلخته آب می داد.دختر جوانی از کنارش آرام می گذشت و با موبایل حرف می زد.مدت ها بود که پسر کوچکش به او اصرار می کرد برایش گوشی اسباب بازی بخرد.ناگهان شلنگ آب از دستش رها شد،و روی دختر را خیس کرد.دختر گوشی را قطع کرد،نگاهی به سر و روی پیرمرد انداخت و در حالی که یک اسکناس۲۰۰۰ تومانی به او می داد،لبخندی زد و گفت:«بابت آب دادن به چمن ها».
دختر جوان به آرامی می رفت،با موبایل حرف می زد و می خندید.پیرمرد ایستاده بود،با خودش حرف می زد و....
یاحق
عصر جمعه بود.دل تنگ بودم و چشم انتظار.به گوشه ی حیاط رفتم و نگاهم را روی باغچه لیس زدم و گل های پژمرده اش را مسخره کردم.زبان نگاهم به درخت خرمالوی باغچه گیر کرد،و شاخه هایش مرا با خود برد.شاخه ها انحنای جالبی داشت،شبیه نیمه ی یک قلب بود.سرم را روی زانوهایم گذاشتم و به درخت زل زدم.پلک های سنگینم را روی هم گذاشتم،ولی هنوز درخت پیر نیم قلبی باغچه را می دیدم.ناگهان درخت خرمالوی پیر نیم قلبی،با درخت خرمالوی پیر نیم قلبی دیگری کامل شد.انحنای مخالفی داشتند ولی جفت بودند و یک دیگر را کامل می کردند.در آنی،درختان زیاد شدند و جنگل درختان خرمالوی پیر قلبی،جوانه زد وسبز شد و بهار زیبایی پدید آمد.بهار به سرعت رفت و مردمان نیازمند با تبرهایی آخته،جنگل قلبی را نیمه عریان کردند.آخر،تابستان رویاها با سرمای طاقت فرسایش نزدیک شده بود.
چشم هایم را وحشت زده باز کردم.درخت خرمالوی پیر نیم قلبی باغچه به من زل زده بود.
یاحق
سرد بود.با عجله نگاه می کرد.دستش را محکم گرفته بودم.گرمای بی رمقی را زیر پوستم حس می کردم.
نگاهش را به سمت مخالف دوخت و گفت:«چی می خواستی بگی؟!».
«می خواستم بگم...».بغض گلویم را می جوید.سرم داغ شده بود.دلم می خواست نگاهم کند.
نگاهش را به طرفم چرخاند،«زود باش،باید برم».
«راستش...اگه یه پرنده غذا نخوره،چند روزی دووم می یاره.ولی بدون آب،زیاد زنده نمی مونه».
هنوز یخش آب نشده بود.نگاهی به زمین انداخت و بعد زل زد به صورتم،«خب این چه ربطی به من داره؟!».
سرم را پایین انداختم و جوری که به سختی بشنود گفتم:«صدات برام آب بود و دیدنت دونه»؛نگاه سنگینش را حس کردم،سرم را بلند کردم تا خفه نشوم.گلویم می سوخت،ولی نمی خواستم حرفم نیمه تمام بماند،«ولی الآن دیدنت برام حکم آب داره و صدات دونه.اگه یه روز نبینمت دق می کنم».
دست به سینه شد.پا روی پا انداخت.غبغبی داد و گفت:«حقته که چشمات رو از کاسه دربیارم،ولی حیف...».
چشمانم گرد شد.بغضم ترکید و با صدای گریان و گرفته فریاد زدم:«حیف!...حیف که چی؟».
اشک هایم را پاک کرد،«آخه از کار بیکار می شم.»!
جا خوردم.گلویم خشک شده بود.آب دهانم را به زحمت قورت دادم و با تعجب پرسیدم:«چرا...؟».
«چون اون وقت دیگه نمی تونم دو تا چشم قشنگ رو تماشا کنم.آخه می دونی...چشمای خانومم اصفهونه!»
«اِوا...خودتو لوس نکن!»
گرم بود.آرام نگاه می کرد.دستم را محکم گرفته بود.گرمای کش داری را زیر پوستم حس می کردم.
یاحق
باز هم مثل همیشه با فریادهای مادرش برای نماز بیدار شده بود.به لج مادرش هم که شده جوری وضو می گرفت که آب به چشمانش نخورد و خواب از سرش نپرد.
حوله را برداشت و از پنجره به حیاط نگاه کرد.با حسرت،درخت خرمالو را تماشا کرد.مدت ها می شد که متوجه شده بود این درخت لعنتی تا اواسط بهار برگ نمی دهد،و این یعنی درخت خرمالو هم از او خوش بخت تر است و بیش تر می خوابد.
نگاهش را آرام و ناامید از درخت گرفت و به بنفشه ها گره زد.از گل های بنفشه ی باغچه یشان متنفر بود.چون آن ها هم او را مسخره می کردند،می خندیدند و در نتیجه خوش بخت تر بودند.این عوضی ها محض رضای خدا یک دانه گلبرگ بنفش هم نداشتند.گل های بنفشه زرد و نارنجی بودند.
آسمان را نگاه کرد.آفتاب زبانه زده بود.حوله را مچاله کرد.زیر سرش گذاشت و همان جا خوابید.