تبليغاتX
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارش
جوان دیروز،جوان امروز،جوان فردا

یاحق

 عید مبعث مبارک

 

دوستانی که چشمانتان،چشمان بابصیرتتان،طاقت دیدن ظاهر افسارگسیخته ی من جوان را ندارد؛دوستانی که دوره افتاده اید به خیابان ها و با عبارات «عزیزم» و «پسرگلم» و «دخترخوشگلم» و هزار کلمه ی مثلاً غرورنشکن و فرهنگ مآبانه ی دیگر،من قرتی را امربه معروف  و نهی از منکر می کنید؛به اندازه ی یک دهه به عقب برگردید و خاطرات خوشتان را مرور کنید.روزهایی را که آن قدر این امربه معروف و نهی از منکر را لوث کردید که دیگر دلیل قیام سیدالشهدا نیز مبهم و کم ارزش جلوه داده می شد.

اگر آن روزها در خیابان های نه چندان رنگین تهران نه به همین شلوغی،از هر هزار نفر یکی مانتو می پوشید(از مانتوهای قدیم نه تی شرت های جدید!) و دوستان با او برخورد می کردند،آن برخوردها باعث شده است که دیگر همان یک مانتوپوش محجبه را نیز نبینیم،یا وقتی هم می بینیم آن قدر ذوق کنیم و از تعجب برّبر آن عزیز را نگاه کنیم که دست آخر،خانم بدحجاب یک جوری به ما بفهماند خیلی چشم چران و بی حیاییم!

فرهنگ شناسان این مرز و بوم فرهنگ پرور،این را من جوان جاهل نیز می دانم که کار فرهنگی برخورد مستقیم با معلول نیست؛کار فرهنگی رسانه می خواهد،یعنی کاری که برخوردش از غیر مستقیم هم غیر مستقیم تر است.یعنی به من جوان بفهمان این تیپ خوب نیست،غرب زدگی است(خدا پدر احمد فردید و جلال آل احمد را به خاطر ابداع این اصطلاح بیامرزد که وگرنه من یکی لال از دنیا می رفتم)،تهاجم کفار بی شرف است،ایرانی نیست،اسلامی نیست،نه این که به او بگویی فرزندم حق نداری(=غلط می کنی) این لباس زننده را بپوشی! ،تا فردا او لباس زننده را نپوشد و برهنه به خیابان بیاید و شما بخواهید برهنگی را منع کنید و الی آخر...

بزرگواران ما جوانان،اگر شما دل سوزید که ان شاءالله هستید؛باید این را هم بدانید که ظاهر نامناسب دلیل باطن نامناسب نیست و دلیل نمی شود کسی که چشمان سیاهی دارد،درون سیاهی نیز داشته باشد(دل چو بیناست چه غم دیده اگر نابیناست/خانه ی آینه را روشنی از روزن نیست  «صائب تبریزی» ) و اگر هم این حرف ها را می دانید(که بهتر از ما هم می دانید) روشی را پیش بگیرید که فردا روز،در میان منجلاب نداشته ها،غبطه ی داشته های یک دهه قبل خود را نخوریم...

2 نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

دیــــــــــــــــــــــن من

یاحق

آدم(ع) مبعوث شد،جسم تکامل یافت. محمد(ص) مبعوث شد،روح تکامل یافت.

عید مـــبعــــث مبارک

 

من نمی دانم تعریف دین چیست.من دوست ندارم تعاریف قلمبه سلمبه ی دیگران از دین را حفظ کنم و نفهمم.من جوان دین را آن جوری دوست دارم که می فهمم.

دین من دینی است که خدا دارد.دین من دینی است که رسول دارد.دین من دینی است که کتاب دارد،سعادت دارد،محبت و خوشی دارد،عید دارد،اتحاد و پیمان برادری دارد،جهاد و شهادت دارد،عفاف و مؤمن مهربان و خیلی چیزهای دیگر دارد.

دین من دینی است که وقتی خداوند از آورنده اش می پرسد:«در روز قیامت آمرزش امتت را می خواهی یا مقام شفاعت را؟»،او می گوید:«مقام شفاعت را» و زمانی که خداوند می گوید:«مقام شفاعـت را به تو می دهم ولی بگو چرا این مقام را می خواهی،در حالی که من تمام امتت را می آمرزم؟!» رسول دینم پاسخ می دهد:«چون می خواهم از امت های دیگر نیز شفاعت کنم.»

دین من دینی است که آورنده اش در میان عرب هایی که با دیدن نوزادان دختر خود رنگ می باختند،دستان دختر کودکش را بوسید و او را بانوی دو عالم نامید.

دین من دینی است که آورنده اش فرمود:«من از دنیای شما سه چیز را بر می دارم؛زن و عطر و نماز» و نه حتی نماز و عطر و زن.

دین من دینی است که وقتی همسر آورنده اش،می گفت:مرا پلیدی گرفته است و نمی توانم با تو نزدیکی کنم.می گفت:لباسی پوشیده تر بر تن کن و نزدیک تر بیا که من به محبت و خوشی تو نیازمندم.

دین من دینی است که آورنده اش،مردی را که بر خود سخت می گرفت تا انسان زاهدی شود،از مشقت و رنج بیش از حد بازداشت و فرمود:دین برای راحتی تو است،نه برای سختی تو.

دین من دینی است که صبر می آموزد و بر پیروان خود بشارت می دهد و می گوید:«یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرین؛ای کسانی که ایمان آورده اید از صبر و نماز یاری بگیرید که خداوند با صابرین است.»

دین من دینی است که به کسانی که خدا را عبادت نمی کنند،نمی گوید عذابتان می دهیم و صلیب می کشیمتان.می گوید:عبادت نمی کنید،اشکالی ندارد،ولی خودتان ضرر می کنید و از لذت دعا محروم می شوید.

دین من دینی است که آن عزیزی را که در کشورهای حاشیه ی خلیج همیشه نیلگون فارس و خیابان های شلوغ تهران دست به خودفروشی می زند تحقیر نمی کند،بلکه پیش از او عاملان فقر و نو کیسه گان طلای سیاه را محکوم می کند.

دین من دینی است که که بر جوانانش نهیب نمی زند که چرا جهاد و شهادت و جان بازی نسل پیش از خود را احترام نمی کنی؟ نهیب نمی زند که ای جوان، تو همه چیز شهدا را با بدحجابی خود بر باد دادی. بر کسی نهیب می زند که آن روزها بود و شاید از نزدیک هم خون شهدا را لمس کرد و به سر و صورت خود به تبرک مالید و حالا بر صورت جانبازان چنگ می زند وبر غنایم دست اندازی می کند. بر کسی نهیب می زند که بر خودش عیب می داند جانبازی را که گاز خردل و سیانور وسارین وسومان و تابون را یک جا به درون فرو برده است وخودسوزی کرده تا دیگری هوای تمیز  تنفس کند،به بیمارستان و دکترها سفارش کند تا او نفس آخر را به راحتی بکشد.

دین من دینی است که بر دانش آموزان و دانشجویانی که از سر کج فهمانی می گویند:سهمیه ی کنکور نامردی است خرده نمی گیرد؛دین من بر بزرگ ترهایی خرده می گیرد که به خاطر بیرون بودن تار مویی (یا تار موهایی) و پوشیدن لباس زننده ای(که آن هم از سر کج فهمانی و شور و نشاط و غرور جوانی است و نه چیز دیگری!) با جوان برخورد زننده تری می کنند.

دین من دینی نیست که هر کس به سود منافع خودش تعبیری از آن می کند، دین من دینی است که که نشود از آن تعبیر سوء کرد.

دین من از خداست،برای محمد(ص) است،با علی(ع) است،نامش اسلام است و درد دل هایش آیه های قرآن است.

 

 

منبع:سنن النبی(ص) / علامه طباطبایی

(با تشکر از خانم نفیسه مرشدزاده و دوستان خوبم در همشهری جوان)

2 نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

عجب رسمیه رسم زمونه...

یاحق

 

«الو...»

بغض،صدایش را ترکانده بود.از نفس کشیدنش این را می شد فهمید.سلام که کردم،صدایش باز شد.با هیجان گفت:«دکتر گفته احتمال این که بشه از همشهریاش خون مورد نیاز رو پیدا کرد بیش تره».خوش حال شدم و گفتم:«خوبه...فردا می رم تالش،حتماً یکی پیدا می شه خونش به آقای شما بخوره».

خداحافظی که کردم،بلافاصله موبایلم زنگ خورد.خانمی گفت:«سلام...شوهرم نیست،می خوای بیا».دست هایم می لرزید و عرق از همه جایم جاری بود.نمی دانستم چه جوابی بدهم.سکوتم طولانی شده بود که با صدای آرامی گفت:«اوه...ببخشید،انگاری اشتباه گرفتم».

حسابی وا رفته بودم.صدای اذان می آمد.نمازم قضا شده بود...

2 نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

آرزو

یاحق

 

پروردگـــارا؛فرشتگانت را بر بام آسمان پـرواز ده...تا شاید دانه های شیرین خاطره، بذرهای درختان آرزو شوند؛تا شاید لکه ابرهای سیاه توهم،سایه از دشت برچینند؛تا شاید بوی نم اشک،شقایق های پژمرده را نوید باران دهد؛تا شاید نهال کوچـک یاس،بی خیال از فردای مبهم خود،خیال پردازی کند؛تا شاید رهگذران جنگل سرو،بر برگ های نیمه جان درختان غرور،لحظه ای بگریند؛تا شاید در آن سوی مرزهای دریا،کویر،هق هق بارش را بشنود و بر نم اشک هایش ریش خند بزند...آمـــــــــین.

 

                                            

                                            (از نوشته های قدیمی – پنج شنبه ۷/۸/۱۳۸۳  )

2 نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

نقش قالیه خدا

یاحق                

اگه آسمون بخواد صدا کنه

رعد بزنه،برق بزنه

بازم نعره واسه ی ما کنه

بهش می گم ای آسمون

آروم بمون...

به جای ناله و شیون،بغضتو زود بترکون

هق هق گریه سر بده،تا ابر غم تموم بشه از رو نگاه خوشگلت...

من می دونم که غم داری

یه چشم پر خون توی روز،یه چشم بی جون توی شب

واسه ی گریه میذاری...

ولی بدون ای بی وفا،با همه این عاشقیا

هنوز یه چیزی کم داری...

انگار نمی دونی خدا،بالا سر ما عاشقا،داره واسه دیوونه ها

یه نقش قالی می زنه

دریا آبی،خاک حنایی،سیاه سفید

ما رم به رنگ ماهی می زنه...

                                                                                             

                                                               (از نوشته های قدیمی - ۲/۱۰/۱۳۸۳ )

 

2 نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

جای خالیه خدا...

یا حق

 

کاش می توانستم الهه ی مرگ را به آغوش بکشم.فشارش دهم،تا فشارم دهد.آن قدر فشارم دهد تا نفسم بند بیاید،تا بمیرم،تا بیایم پیش تو،بیایم به خانه ات.

بنشینم،بنشینم در کنارت و دست در دست تو،شانه به شانه ی تو بی صدا اشک بریزم،بی صدای بی صدا؛تا گریه هایم را نشنویُ،آن قدر بی صدا گریه کنم که فقط،تکان خوردن شانه هایم تو را تکان دهد؛تا با گوشه ی چشم مرا نگاه کنی - که تنها شنیدت آرامم نمی کند،که شنیدن و دیدنت برایم سنگین است.فقط ببینی..آری ببینی،که فقط نگاهت آرامم می کند؛آن هم نه نگاهی که ببیند،که آن هم برایم سنگین است؛نگاهی که بشنود - آن وقت از کنارم برخیزی،دستت را بر شانه ام بگذاری و از پشتم بیایی و رو به رویم بنشینی و با دستانت اشک هایم را پاک کنی و نگران وملتهب بپرسی که چرا گریه می کنم و به سرم دست بکشی،نوازشم کنی تا برایت درد دل کنم.

و من از تمام دردهایم بگویم،دردهایی که از ندانستن هایم است،دردهایی که دارم ولی نمی دانم از چیست،دردهایی که نمی دانم درد است یا خوشی،دردهای دردآوری که دوست داشتنی نیستند ولی من دوستشان دارم،دردهای نشئه آوری که دوست داشتنی هستند و نمی دانم دردآورند یا نه.دردهایی که نمی توانم بگویم چه هستند.نه آن که نخواهم،نمی توانم،و این برایم دردآور است...

درد دلم که تمام می شد،سری را که برای گوش دادن با تمام وجودت پایین انداخته بودی،بالا می آوردی و به چشمانم زُل می زدی و می گفتی:«همین؟!»،و من خشکم می زد،نگاهی به تو می انداختم و می گفتم:«کم است؟!»،و تو با اطمینان - با همان اطمینانی که تمام کارهایت را با آن انجام می دهی-می گفتی:«آری،کم است،خیلی خیلی کم است!»

و سرم را روی شانه ات می گذاشتی و برایم نسخه می پیچیدی - نسخه ای بهتر از نسخه ی این پزشک ها و حتی بهتر از نسخه ی صفحات فال مجلات خانوادگی -برایم حرف می زدی،حرف هایی که به خاطرش آرزوی رسیدن به خانه ی تو را کرده بودم،آرزوی مرگ...حرف هایی از اعماق وجودت؛که اگر می خواهم عاشقت باشم باید بکشم،این ها تازه خوش خوشونم است.آن قدر باید بکشم که درد،برایم لذت بخش شود،جزیی از خوش بختی ام شود،بهانه ی زیستنم شود.آن قدر باید بکشم تا اجازه دهی به آغوشت بکشم،تا بگذاری گونه هایم را به لب هایت برسانم،تا حرف های وحیانی ات را در گوشم نجوا کنی که همه جا هستی،خانه ات هر کجا هست،که تو خودم را می خواهی و من باید از خودم جدا شوم،تا به خانه ات توانم آمد.

آن قدر باید بکشم تا بفهمم فا صله ی تو تا من زیاد است،خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد،و تو آن را از سر فضل پرکرده ای،با خود پرکرده ای،با من پرکرده ای،با عشق... 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

آخرین نگاه

                                                    یا حق

 

خیره خیره به چشم های قرمز و خشمگین او زل زده بود.همین چند لحظه پیش بحثشان بالا گرفته بود.پسرک ناراحت و پشیمان می خواست هر جور شده حرف را عوض کند،ولی حرفی برای گفتن نداشت.آخر حرف های سنگینی را شنیده بود.نمی توانست حرف های او را مزخرف بداند،یعنی جراتش را نداشت،ولی با آن موافق نبود و البته مخالف هم نبود.

پس ساکت ماند و چشم های قرمز و خشمگین دختر را با حالتی سیری ناپذیر نگاه کرد.

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

داستان واقعی

یاحق

این یک داستان واقعی است؛نه...داستان نیست،واقعی است.

«این مرد را ببین.تمامی زبانش تاول های بزرگ زده.وقتی فریاد می زند،آب تاول ها از دهانش فوران می کند.»این را همسر سعید برایش تعریف می کرده است.آخر خود سعید هم چشمانش می سوخت و نمی دید.

یکی دیگر می گوید:«وقتی رحیم برگشت و گریه و زاری ما را دید،عصبانی شد و گفت برایم لباس بیاورید!دوشی گرفت و به من گفت سرم را نگاه کن،دارم می سوزم،سوزش دارم.سرش را نگاه کردم،روی آن دست کشیدم،پوست سر و موهایش همراه دستم کنده شد.»این را هم همسر شهید رحیم پناهی،اولین شهید بمباران شیمیایی سردشت گفت.

من ۱۹ سال دارم.بعد از آن روزها به دنیا آمدم.آن روزها را ندیدم.ولی امروز ناراحت هستم،خیلی ناراحت.مرد نابینا شده ای برایم درد دل می کند.مردی که آن روزها ۱۹ سال داشت؛«مصدومین شیمیایی 19 سال است که شب ها را به امید یافتن مرهمی برای زخم هایشان صبح می کنند.آن قدر سرفه می کنند که از گلویشان خون می آید و ریه هایشان سوزش مرگ آوری دارد.اما با این همه کسی به این همه درد و رنج ما توجهی ندارد.»چشمانش پر می شود.کارت جانبازی اش را نشانم می دهد؛«تاریخ صدور:30/5/81». چشمانم پر می شود.مرد نابینا شده نم صدایم را حس می کند،روی شانه هایم می زند و می گوید :«عیبی ندارد!».

خجالت کشیدم.خواستم دست هایم را روی شانه اش بگذارم.نگذاشتم.آخر دست هایم برای جبران خیلی کوچک است،تاب شانه های مرد نابینا شده را ندارد...دستش را می فشارم و زمزمه می کنم؛«خدایا...دست های پرتوان را از عقل های ناتوان جدا کن.» آمـــــــــــــــین

 

(متاثر از مقاله سالگرد بمباران شیمیایی سردشت/همشهری جوان)

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

خاطره یک شام سه نفره:بابا و مامان... و من!

                                                یا حق

 

قربان مامانم بشوم که اگر بخواهد شام درست نکند یک جوری قانعت میکند که دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداری.همین چند ساعت پیش بود که با یک شکم گرسنه و با یک دل از همه جا بی خبر،با هزار امید و آرزو آمدم منزل(تا عوض خسیس بازی در نمایشگاه را که ناهار نخوردم تا بتوانم کتاب خسرو و شیرین را بخرم،در بیاورم.)که در بدو ورودم متوجه شدم به احتمال قریب به یقین باید امشب هم از آن رژیم های اجباری مامان بگیرم.

مامان خانم بنده با یک چهره حق به جانب که دهان هر جنبنده معترضی را می بندد،فرمودند:«مادر جون،من که گرسنم نبود،بابات هم که میل نداشت(البته من چهره پریشون و آویزون و یتیم گونه بابا را نظاره می کردم که از شدت گرسنگی،سینه خیز خوابیده بودتا احساس گرسنگی نکند.)،تو هم که روز به روز داری غول تر می شی(آخه یکی نیست بگه اگر حال نداری غذا درست کنی،چرا به روحیات بچه لطمه می زنی؟!)،برای همین شام درست نکردم...»

مادرم در حال توجیه وقایع الاتفاقیه بود که من با هجوم به طرف تلفن از ساندویچی آقا مهدی سه سوت! تقاضای کمک کردم و ایشان هم قول دادند در عرض چند(سه) سوت،یک عدد پیتزای خیلی مخصوص قارچ برای من بفرستند.و مطمئن بودم که بیشتر از خیلی طول نمی کشد،چون از ساندویچی آقا مهدی تا منزل ما فاصله ای نیست(به اندازه دو تا کوچه).و البته آقا مهدی هم طبق وعده های دیپلماتیکشان،چهل و پنج دقیقه طول کشید تا پیتزای خیلی مخصوص قارچ را(که از بس پنیرش مانده بود،شبیه کیک های زرد تولید داخلی شده بود!)برسانند.

و بنده هم مجبور شدم تا متحقق شدن حق مسلم خودم،مثل بابا جان عزیزم، خفت و خاری گرسنگی را تحمل کنم و سینه خیز دراز بکشم.(پسر کو! ندارد نشان از پدر؟...)

در هر صورت نمی دانم چرا این خیانت را در حق خودم کردم که تصمیم گرفتم برای اولین بار(و البته آخرین بار!)مثل بچه های مامان،قبل از غذا دستهایم را با صابون بشویم.که این تصمیم کبری بنده را مجبور کرد در این بینابین ذره ای هم به خودم برسم و قضای(شایدهم غذای) باقی مانده از حاجات را انجام بدهم که طبق معمول امور اداری(!)،برنامه های از پیش تعیین شده اشتباه از آب درآمد و مشقت به درازا کشید.البته این حسن را داشت که بنده دیگر با دلی عاری از کینه های بد بوی صبحانه و مقداری هم از شام دیشب،سراغ تناول نعمت های خداوندی می رفتم.(حسنش شباهتی با امور اداری ندارد.)

ولی واقعاً دنیا خیلی بی رحم است،چرا که پدر و مادر هم به پاره تنشان رحم نمی کنند.چون وقتی بنده از میعادگاه درونیات و برونیات خارج شدم،با صحنه دلخراشی مواجه شدم که بندبند دلم از هم گسست.

و البته مادر منطقی که میگویند،اینجا به درد می خورد.و مادر بنده هم که از این قضیه مستثنی نیست،با دلی آکنده از مهر و محبت عاشقانه و مادرانه به من گفتند:«پسرم،این پیتزاهای آقا مهدی،اینقدر هم بد نبود که تو پشت سر بنده خدا هی صفحه می گذاشتی( البته این حس انسان دوستانه مادر جان،این امید را به بنده داد که حداقل بعد از این می توانم برای شام ،روی آقا مهدی سه سوت!حساب ویژه ای باز کنم...در ناامیدی جای بسی امید است).»و پدرم که چهره اش حالا سرشار شده بود از لبخندهای ملیح پدرانه،با لحنی دلسوزانه من را به خوردن نیم قاچ پیتزای دهنی خودشان دعوت کردند،و من مشغول تفکر بودم تا ببینم آیا این نیم قاچ پیتزا به اضافه وزن من لطمه می زند یا نه؟!...(چون بزاق دهان انسان ها(پدرم و غیره...) اسیدی است و موجب سوختن چربی های اضافه می شود.)که وقتی به خودم آمدم با دهان خندان و جنبان پدرم مواجه شدم.و این صحنه نشان دهنده این مطلب بود که من خوشبختانه امشب میتوانم خواب راحتی داشته باشم و اصولاً خیلی خوب است که آدم شام نخورد و ما ایرانی ها باید عادت بد پرخوری شب را ترک کنیم تا شب ها کابوس های وحشتناک حق خوری و حق کشی را نبینیم!

نتیجه:اگر میخواهید هیچ وقت در فشار نباشید،شام خوردن]وغیره...[ را به حالت تعلیق داوطلبانه دربیاورید...

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

انگاری میثم بدجوری سوخته بود...!

                                                         

یاحق

 

ازخواب که بیدارشدم، چشم هایم سوخت وحس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.با اکراه به اتاق بچه ها رفتم.میثم سرجایش نبود.باخودم فکرکردم بازهم شب را خانه نیامده است.باناراحتی به آشپزخانه رفتم آنجابود.صبحانه را آماده کرده بود. باتعجب پرسیدم:«میثم.....اینجایی؟«.نگاهی به من انداخت و گفت:« سلام مامان» لبخندی زد و ادامه داد:«می رم محسن رو بیدار کنم.»با نگاهم بدرقه اش کردم.هیچ گاه این قدر مهربان ندیده بودمش.ازبچگی یک دنده بود. همیشه باید چندتا فحش و نیشگون نثارش می کردم تا حرفم را گوش کند.وقتی هم که بزرگ شد دیگر فحش و نیشگون حریفش نبود،حرف وکارخودش بود.ولی امروز جور دیگری شده بود.صبحانه آماده کرده بود و محسن را از خواب بیدار کرده بود. محسنی که هر چند با هم برادر بودند و در یک کارگاه کار می کردند،ولی مثل سگ وگربه به هم می پریدند.

به آشپزخانه که آمدند، نگاه سوخته ی محسن سوزان بود وچشمان  سوزان میثم سوخته .نگاه محسن برایم آشنا بود و چشمان میثم را دود گرفته بود.

صبحانه را که خوردیم،جلدی پرید و سفره را جمع کرد و آماده ی رفتن شد. کفش هایش را که می پوشید گفت:«مامان بره شب چیزی نمی خوای؟»گفتم :«به بابات می گم بخره ...فقط زود بیاید.»

جوابی نداد. نگاهم کرد. چشم هایم سوخت و حس کردم انگشتانم به هم چسبیده است. نگاهش را سوزاند و به سمت در خیز برداشت. ولی در قفل بود و باز هم کیلدش را گم کرده بود. آرام ایستاد تا محسن بیاید و بروند.حوصله ام سر رفت.رهایش کردم، و به اتاق رفتم که بخوابم. صدایش را بلند کرد. خداحافظی کرد و سریع رفت.آن قدر سریع ،که نتوانستم جوابش را بدهم. در که بسته شد،چشم ها یم سوخت وحس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.

عصر بود. دل تنگ بودم و چشم انتظار ،که تلفن صدایش لرزید محسن بود. آهسته گفت:«میثم....»،دلم آتش گرفت. فریاد زدم:«میثم چی.....؟»،جواب داد:«کارگاه سوخت، میثم هم....».گوشی از دستم رها شد.

چشم هایم سوخت و حس کردم انگشتانم به هم چسبیده است.

 

 

                                                                                           

                                                                                                    یادت بخیر پسر عمه

                                                                                                        خدا بیامرزدت...

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

خیــــــال (تقدیم به "سعیدصدیق" که اثرش بر من اثر گذاشت)

یا حق

 

امروز خیال من

رنگ روح دارد

هوای پرواز  دارد

در مزرعه ابر می کارد

و من هنوز نفس می کشم.

 

ابرها بوی بهار را می شنوند

سرزمین رویاها هنوز کویر است

رویا یعنی تابستان

گرم

خشک

و  سرد و بارانی،

باران یعنی من.

 

قول می دهم آواز دشمن را نفرین نکنم

قول می دهم دیگر گوشه عشق ننوازم

و کاش می توانستم

و می نوازم.

 

دیگر به لب های صبح نمی گویم مرا ببوس

دیگر حجم آواز را خسته نمی کنم

دیگر طلوع خورشید را تماشا نمی کنم

دیگر خدا را به آغوش نمی کشم

و او

آری او مرا به آغوش می کشد.

 

ای کاش

ای کاش نقش قالی را زودتر پاک می کردم

ای کاش بیش از امروز سایه سپید رنگ می زدم

ای کاش تابلوی امید را زودتر به دیوار می آویختم

و ای کاش مرد بودم.

 

می خواهم دیگر مهربان سگان شهر نباشم

می خواهم سلام کنم

به ولگرد

دزد

و به معشوق

آه...خدای من

راستی که من فرشته ام.

 

چشم می گشایم

و چشم بر هم می گذارم

راه نمی روم

و به اشتهای خیابان آدم ربا

هفت آسمان را مد می کنم.

 

اگر شعر می گفتم

اگر ترانه می خواندم

اگر پایکوبی می کردم

دیگر زندانی باران نبودم

و آری

چه خوب که من هستم

بودم

وخواهم ماند...

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

ریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

                                                 یا حق

 

با دستان سرشتم،بذرهای مهر را کاشتم و این امید را داشتم که عشق را در دل نگاشتم.

خدایم یاریم کرد،صدایم جاریم کرد و به شعر دلداریم کرد و همان او در سرزمین مهر یاغیم کرد.

چند روزی شخم محبت را رها می کردم و این خیال را صفا می کردم که نهال کاکتوس درو می کردم.

شب نشینی با کتاب را عادت کرده بودم و به توهم خویش عرش را هم سیر کرده بودم و صبحگاهان شاهد بودم که آنقدر خسته بودم که بی گمان شب قدر را نیز خواب بودم.

سخن ها را با شکوفه گیلاس می گفتم و با سمند خیال لحظه ها را گاماس می رفتم و چشم خونین را به تفأل می فریفتم و همچنان درهای باز توبه را می کوفتم.

چشم خونین را خونین چشم می دیدم و دیوار آرزو را آنچنان بلند می چیدم که آسمان هفتم را بر دل زمین می دیدم و اینگونه بود که دیگر صدای جبرئیل را نمی شنیدم.

و عمری را با داد و باد وهوا،آنچنان وجودم سرشار بود از ریا،که دیدم بذرهای خشکیده مهر و وفا،تنهایند با ما،و حالا حتی با خدا.

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   | 

فریاد می زنم تا کسی صدایم را نشنود...
                                       یاحق

   در این گنبد که ایزد کرده دوار          نمی بارد به جز غم های بسیار

   مرا  مهری  عطا کرده  پدیدار          غم یار   و   غم یار   و   غم یار

2 نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385   توسط امیرعلی بارش   |